دارد و ان درخت را به عربى عوسجه كويند
خفر و خفرك
بفتح اول نام دو قصبه است در فارس فاصل خفرى عالم معروف از انجا بوده و نزديك خفر قريه آباديست موسوم ببادنجان كه ليمو و نارنج و مركبات بسيار دارد و مشهور كه از آنجا بشيراز و ساير بلاد فارس مىبرند
خفهكان
بمعنى فرومردن دم در عروق بسبب مرضى يا صدمتى يا خپه كردن بطنابى و رسنى و خفقان معرب آنست حكيم منوچهرى كفته در صفت سيب
يك نيمه رخش زرد و دكر نيمه رخش سرخ * اين را هيجان دم و آن را خفقان است
خفه
بمعنى خپه است كه كلو فشردن باشد و عطسه را نيز كويند
خفيدن
بمعنى خفه كردن و بالضم سرفه كردن خفيده بفتح خفه شده و عطسه زده و بالضم سرفه كردن و بر اين قياس خفد و خفند مؤيد الدين كفته
دماغ صبح را در هر خفيدن * ز فيض راى او خورشيد زايد
ديكرى كفته
چون بخفد صبح سعادت اثر * غاليهسا كردد باد سحر
خفيده
بر وزن رسيده بمعنى خفه شده و عطسه كرده و بالضّم بمعنى سرفه كرده
خكاو
بر وزن تكاو كفتهاند نام ولايتى است و آن را خر و كاو كويند و خكا و مخفف آن است
خكشك
بمعنى كوزهء رنكين كه در آن انكبين كنند و برنكها ساخته بجهاز دختركان فرستند ابو الخطير منجم كفته
با مرغ هفت رنك همى ماند اين خكشك * وندر ميانش باده رنكين ببوى مشك
و خلشك نيز تبديل آن ديده شده و در اصل اين لغت خاك خشك بوده مخفف كردهاند
نمايش دوازدهم در خاء با لام
خل
بفتح اول بمعنى آمدن و امر بآمدن صاحب جهانكيرى در چل اين لغت را آورده و بيت ناصر خسرو را شاهد آن كرده
اكر چه غرقه از جهل خود نميد مشو * بعلم كوش و ازين غرق جهل بيرون چل
با آنكه جيم و خاء بيكديكر بس نزديكاند چندان فاصله ندارند كه لغت و شعر فراموش شود در اينجا تكرار كرده و بسيار بعيد است و بضم اب بينى كه غليظ شده باشد و از بينى برآيد و بدين معنى مخفف خلم است يا مخفف خله و نار است و خميده و بدين معنى مخفف خول است و بضمّ واو معدوله يكى از آلات كفشكران است كه بجهة خميدكى بدين نام ناميده شده و به زبان كيلان بمعنى سوراخ آمده و در فرهنك كويد سوراخ مقعده است حكيم فرّخى كفته
پيل مست و بر در كاخش كند روزى كذار * شير بز كر بر سر كويش كند وقتى كذر
آتش خشمش دو دندان خل كند بر پيل مست * آفت سهمش دو ساعد بشكند بر شير نر
و صاحب فرهنك خل كند را خاكستر كند معنى كرده و خل بضم اول بمعنى خاكستر خاصه در فارس و شيراز بسيار استعمال شده و رشيدى كفته بمعنى آب غليظ بينى با دندان فيل مناسبتر است و آب غليظ بينى را خلم بضم و خلن و خلنده كويند چنان كه سوزنى كفته خلنده بينى و چمچاخ و كنده پوز منم
خلاب
بر وزن سراب كل و لاى و آب را كه بهم آميخته شده باشد كويند كه آدمى و حيوان در او بمانند كمال اسمعيل در رمد خود كفته
مانم به چشم بسته بكاو خراس ليك * هستم ز آب ديده چو خرمانده در خلاب
مختارى كفته
رخشى چنان كه از تك آن باد شد خجل * راندم چنان كه از خوى او ريك شد خلاب
و آن در اصل عربيست
خلاش
بر وزن معاش شور و مشغله و غلغله و آن را خلالوش نيز كويند
خلاش و خلاشه
بالفتح بمعنى خار و خاشاك شيخ عطار كفته
دست بكشاده چو برقى جسته * وز خلاشه پيش ورغى بسته
خلاشمه
بالفتح و شين موقوف بمعنى علتى كه در ميان كلو و بينى از تخمه حاصل شود شيخ شهيد كفته
آنكسى را كه دل بود نالان * او علاج خلاشمه داند
خلاف
بر وزن غلاف بمعنى بيد عربى است
خلال
بمعنى غوره خرما عربى است
خلالوش
با اول مفتوح بانك و مشغله استاد رودكى كفته
بر كرد كل سرخ كشيده خط سبزى * تا خلق جهان را بفكنده بخلالوش
فخرى كفته
وصف خلق شاه مىكردند دوش * سنبل و نسرين و ورد و پيل كوش
بلبلى بشنيد و در زارى فتاد * در خلالوشش برآمد صد خروش