تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦

خش

با اول مفتوح مادر زن و مادر شوى باشد شمس فخرى كفته
دست‌خوش زمانه بركنده و شخوده * روى از طپانچه زن ريش از كشيدن خش
كفته‌اند خوش با واو نوشتن اصحّست هم فخرى كفته
در راه مدح ذاتت كلكم به بين كه دايم * از فقر پاى سازد در وقت رفتن خش
ديكر بمعنى بغل باشد و آن را كش نيز كويند دست شاعر بخش بر وصله را سوزنى شاعريست دست بخش

خشار

بضم اول يعنى پيراسته و پاك كرده فرخارى كفته
باغ دين و كشت دولت را به تيغ * كرد از خار و خس اعدا خشار
و آن را خشاره نيز كفته‌اند چنان كه فخرى كويد
بهر بومى كه باشد اهتمامش * نباشد حاجت زرع و خوشاره

خشاى

بالضّم بمعنى خوش‌كننده نزارى كفته
شهريار دهر شمس الدّين على * خسرو ظالم‌كش عاجز ز خشاى

خشت

بر وزن زشت معروف ديكر حربه‌ايست مر جنك را و كفته‌اند كرز چارپهلو و كفته‌اند نيزهء كوچكى است كه در ميان آن حلقهء از ابريشم يا ريسمان بافته به بندند و انكشت سبّابه در آن كرده بجانب دشمن اندازند فردوسى كفته به پيكار خشت افكند بر دو ميل حكيم اسدى كفته
چنان بود تيرش كزو بىكمان * شمردند هر تير خشت كران
و نام نسك دوازدهم است از جمله بيست و يك نسك كتاب زند و ديكر نام قريهء آبادى است از فارس كه از تنك تركان بدانجا روند و از آنجا بدالكى و برازجان و بوشهر و رود دالكى همان رود شاپور است كه از صحراى شاپور و ماهور ميلاتى و خشت و زيرا كذشته از شبانكاره و رود وحله عبور كرده به دريا مىريزد و رودى عظيم و نامباركست و كاه طغيان سيل مردم‌كش است و خش‌خش بكسر اول اسم صوت جامه و كاغذ و امثال آن و آن را خشت‌خشت نيز كويند مولوى راست
خشت‌خشت موش در كوشش رسيد * خفت مردى شهوتش كلّى رميد

خشتامن

بر وزن تردامن مادر زن را كويند و آن را خشامن نيز كفته‌اند و خشدامن نيز ديده شده

خشتك

پارچهء باشد مربّع زير بغل جامه و ميان تنبان و شلوار و آينه زانو را نيز كفته‌اند و مصغّر خشت نيز هست

خشتوك و خشوك

بمعنى حرامزاده و مكار منجيك كفته
از بزركى كه هستى اى خشتوك * چاكرت بر كتف نهد دفنوك
و اصحّ آنست كه بجاى تا نون باشد لطيفى كفته
هركه بداصل يا خشوك بود * فتنه زايد چو با ملوك بود

خشته

بمعنى مفلس و بىبرك ابو العباس مروزى كه معاصر مامون عباسى بوده كفته
معذور كن اى شيخ كه كستاخى كردم * زيرا كه غريبم من و مجروحم و خشته
خسته نيز توان خواند زيرا كه از قافيه اين قطعه خبرى ندارم

خشخاش

معروف است و خوردن آن آب و خواب بيفزايد سعدى كفته كه از ميان‌تهى بانك مىزند خشخاش

خشكار

بر وزن هشيار آردى كه نخاله آن جدا نكرده باشند و نان از آن پزند در اصل خشك آرد بوده و خشكار مخفف آنست خاقانى كفته كه از دريوزه عيسى است خشكارى در انبانش حكيمى در حكمت طبيعى كويد
نخواهد آنكه ز زرداب زرد روى شود * خورد سه لقمهء خشكار بامداد نهار

خشك‌ريش

به سكون كاف قسمى از جرب است كه آبلهاى آن بىآب و خشك باشد و آن را بكاف فارسى مفتوح‌كر كويند و كنايه از نفاق و نيكو نمودن و چنان نبودن است انورى راست به خشك ريش كرى در هرى بديدستى

خشك‌سار

بمعنى زمينى كه از آب دور باشد و مدّتها بر آن باران نباريده و مردم بىمغز كم‌دانش شيخ نظامى كفته
بهر خشك‌سارى كه خسرو رسيد * بباريد باران كيا بردميد

خشكامار

بمعنى تتبع و تفحص حساب رودكى كفته
از فراوانى كه خشكامار كرد * زان نهانى مر مرا بيدار كرد

خشكنكبين

شهدى كه در زنبور خانه خشك شده باشد

خشك‌نانه

يعنى نان بىخورش و خالى مولوى كفته
چون روز كردد مىدود از بهر نان و بهر كد * تا خشك نانهء او شود از مشترى ترنانهء

خشمن

بكسر اول و ميم بر وزن چركن به معنى خشمناك و مخفف خشمكين است

خشنسار

بر وزن طلبكار نوعى از مرغابى باشد كه پشت بال آن مانند باز خشين سياه و در ميان سرش سفيدى باشد فردوسى كفته
پياده همى شد ز بهر شكار * خشنسار ديد اندران چشمه سار
حكيم اسدى طوسى استاد فردوسى كفته
لب چشمها بر خشنسار و ماغ * زده صف شقايق همه دشت و راغ

خشنك

بر وزن پلنك داغ سر و كچل را كويند
بدمير رود نيل و چو در آب غرق شد * خاشاك وار بر سر آب آمد آن خشنك