تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
زرد رنك كه ميان آن سياه باشد و آن را هميشه بهار نيز كفته‌اند و بمعنى رواق خانه و چيزى نحس و شوم هم آمده چنان كه حكيم ناصر خسرو كفته
باز همايون چو جغد كشت خرى * جغدك شوم خرى همايون شد

خريش

بر وزن پريش بمعنى همان خرش است كه مرقوم شد

نمايش هفتم در خاء بازاء هوز

خز

بفتح اول و سكون ثانى بلندى بيرون ران حكيم ازرقى در صفت شير كفته
از بلندى وز پهنى و بزركى كه نمود * راست كفتى كه نه شير است هيونيست كلان مهرهء كردن چون تخم سپندان كردى * بختيئ را كه سرو دست زدى بر خزران
و بمعنى نشسته به راه رفتن و خزيدن نيز آمده و بمعنى پارچهء معروف كه دستار مىكردند عربيست همانا در شهر كوفه نيز خزمى بافته‌اند كه حكيم ازرقى كفته
خز كوفى و جوال ار چه ز پشمند باصل * ليك دور است بمعنى خز كوفى ز جوال
خز مصرى مشهور است و نام جانوريست مانند سمور كه پوست سياه دارد و در بلاد روس و خزر خاصه سپر بسيارست و از پوست آن پوشش كنند و سياه آن را بتركى قراخز خوانند و شيخ نظامى آن را روباه رنكين خوانده و كفته
شنيدم كه روباه رنكين بروس * خودآراى باشد چو چشم عروس سرانجام كايد اجل سوى او * و بال تن او شود موى او

خزان

بر وزن وزان نام ماه هشتم است از سال ملكى و نام روز هيجدهم از شهريور ماه قديم و فارسيان در آن روز بقاعدهء كه دارند جشن كنند و عيد كيرند و نام فصلى است از فصول اربعه كه به عربى خريف خوانند و بمعنى خزيدن نيز آمده يعنى خزنده و بكنجى درآمدن و پنهان شدن و بر اين قياس خزيده و خزنده چنان كه لامعى كفته
تا بامداد سوى زر آمد خزان خزان * شد بر مثال دست بريشم رزان رزان
و بمعنى فصل خريف و خزان حكيم قطران تبريزى كفته
خزان ببرد ز بستان هران نكار كه بود * هوا خشن شد و كهسار خشك و آب كبود
ناصر خسرو علوى كفته
همان كهسر كه پوشيدش بديبا باد نوروزى * خزانى ابر پنهان كرد در محلوج كوهانش
من نيز وقتى كفته‌ام
بهار چشم مناكر چه هست فصل خزان * بيا بباغ كه بس تشنه‌ام به خون رزان از آنكه باشد همرنك من به پيكر و چهر * مرا ز باغ خوش آيد بروزكار خزان بيا خزيم بيكديكر ار چه زير خزيم * كه سخت سرد و خنك مىوزد نسيم وزان به آب كرم تنم كرم كن ز روى كرم * اكر نه باد خزان خوش كذر كند ز خزان

خزدوك

بمعنى همان خبزدوك كه سابقا كذشت

خزر

بر وزن نظر نام ولايتى است مشهور بر ساحل درياى كيلان و آن ولايت را خزر نام از اولاد يافث آباد نموده و آن طايفه را كه در آنجا ساكنند خزر و خزران كويند و آن ولايت اكنون جزو ولايات روسيه است و يكى از بلاد آن شهر بلغار است و بسيار سرد مىشود لهذا مرغان كرمسيرى و هندوستانى در انجا نمانند چنان كه خاقانى كفته
عدلش بدان سامان شده كاقليمها يكسان شده * سنقر بهندوستان شده طوطى ببلغار آمده
و درياى مازندران را بواسطه نزديكى بدان ولايت بحر خزر كويند و نامهاى ديكر نيز دارد صاحب قاموس كفته سبب اين نام يعنى خزران بر اهل آن ولايت تنكى و خردى چشم ايشان است كه كويا بكوشه چشم نكاه مىنمايند و خزر بالفتح نظر كردن بكوشه چشم و بفتحتين تنكى چشم و خردى آن و كروهى است از مردان مخفىّ نماناد كه از اولاد يافت كه تركان او را يافث اغلان كويند پسر نوح نبى عليه السلام بوده و برادران ديكر داشته بدين نامها ترك و خلج و روس و چين و سقلاب و سدسان و غزو بارح و اينان در ديار شرقى ساكن بوده‌اند و هريك بنام خود شهرى بنا نموده و اولاد آنها هريك بنام خود معروف شده‌اند و يكى از آنان همين خزر است كه در نزديكى درياى مازندران كه اسم اصلى آن اكفوده است ساكن بوده و آن شهر بنام او مشهور شده و اين برادران كه كفته شد همه ترك بودند عرب نبودند كه اين نام عربى بر ايشان صادق افتد و تنك چشمى اتراك واضحست در معنى تازيك اين بيت عنصرى نوشته‌ايم
ز چين و ماچين * يكرويه تا لب جيحون ز ترك و تازك * وز تركمان و غزّ و خزر

خزران و خزروان

نام ولايات منسوبه بخزر است كه در نزديكى درياى مازندران كه آن را زراه اكفوده نام است و باعتبار