كذارند و زه كمان را نيز كويند و چل روزى كه درويشان و مرتاضان براى ذكر و فكر و طاعت و عبادت خلوت كزينند نيز كفتهاند غير مشدد و در چلچله كذشت و در معنى مشدّد شعر شيخ اوحدى از جام جم اثبات مدّعا مىكند كه كفته
بر سر پاى چله داشتهام * وان نه از بهر زله داشتهام
چليپا
با اول مفتوح و ثانى مكسور و باى معروف عجمى چوبى باشد به صورت دارى چهار كوشه كه بعقيده نصارى حضرت عيسى عليه السلام را بر آن كشيدند و صليب معرب آنست مولوى كفته
حلقهء آن جعد او سلسلهجنبان كيست * زلف چليپا و شش آفت ايمان كيست
شيخ سعدى كفته
كر به مسجد روم ابروى تو محراب منست * ور در آتشكده زلف تو چليپا دارم
و اصل اين لغت در پارسى چارپايه بوده و چنان كه رسم است را و لام تبديل شدهاند
نمايش سيزدهم در جيم پارسى با ميم
چم
بفتح اول بمعنى خرام و رفتارى از روى ناز و امر از خراميدن بود ناصر خسرو كفته
نهادهء خدايست در تو خرد * چو در نار نور و چو در مشك شم
كر از دين و دانش خبر بايدت * سوى معدن دين و دانش بچم
و چمان بمعنى خرامان است مولوى كفته
دم سخت كرم دارد كه بجادوئى و افسون * بزند كره بر آتش بچماندار و هوا را
ديكر بمعنى ساخته و آراسته و با معنى و منظم عنصرى كفته
ز كبر اكر تونهء به بسترز كبر مباش * اكر تو مؤمنى و كار دين تو بچم است
ديكر بمعنى اندوخته و فراهم آمده استاد فرخى كفته
جهان و مال جهان سربسر چميدهء تست * بشهريارى و پيروزى آن چميده بچر
ديكر به معنى معنى ابو الحسن شهيد كفته
دعوى كنى كه شاعر دهرم وليك هست * در شعر تو نه لذّت و نه حكمت و نه چم
ديكر بمعنى جرم و كناه نزارى قهستانى كفته
جم كفتمش كوجم چه جم بر من بر اين سهو است چم * مثلش نباشد در عجم شاهى ز نسل بو البشر
به زبان درى فارسى مخفف چشمست حكيم سنائى كفته
عالم ديكر است عالمشان نيست * فرقى ز نور تا چمشان
و بمعنى خم و خميده و راههاى كج نيز آمده و بضم اول بمعنى حيوان نيز آمده چنان كه حكيم خيام كفته
اى رفته و باز آمده و چم كشته * نامت ز ميان مردمان كم كشته
ناخن همه جمع آمده دسم كشته * ريش از پس سر آمده و دم كشته
ديكر بمعنى لاف و تفاخر و امر بدين معنى شاه داعى شيرازى كفته
زانكه فنا نام مرا كرده كم * كفته ز نام و لقب خود مچم
و بمعنى ثفل انكور و سرما نيز كفتهاند ديكر سبزى روى آب كه جامهء غوك نيز در فرهنك آمده
چماچم
بفتح اول و جيم پارسى بر وزن دمادم بمعنى ناصيه و پيشانى كفته است و اين شعر را شاهد آورده
بدركاه قصر رفيعت نهاده * ملوك جهان از تفاخر چماچم
و در فرهنك جهانكيرى با اول مضموم به همين معنى آورده اما رشيدى كفته ظاهرا جماجم به وزن مساجد كه جمع جمجمه است يعنى كاسه سر در لغت عربى بوده و تصحيف چماچم خوانده و پارسى آوردهاند و ظن غالب همين است كه كفته شد
چمان
بر وزن كمان راه رفتن بناز و زيبائى و به معنى پيمانه شراب و چمنده و چماننده و چميده و بر اين قياس چنان كه حافظ كفته سرو چمان من چرا ميل چمن نمىكند و چمان بمعنى چمن نيز آمده چنان كه فريد احول كفته
كوئى ز باد سرد چمان چون همى چمد * حوران جنّتند شده در چمان چمان
و اين قصيدهايست درين صنعت بر خود لازم كرده لامعى نيز چنين قصيده دارد تا نپندارند كه چمن كفته
چمانه
بر وزن زمانه ظرف شراب و نيم كدوى منقش كه در ان شراب خورند خاقانى كفته جان بچمانه بده در چمن جان بچم و چمانچى بمعنى كوزه سرشك بزرك شكم كه در ان شراب كنند نيز آمده
چمانى
بمعنى ساقى كه پياله دهد ملك الشعرا كاشانى كفته
يكى سوى من اى چمانى بچم * بلب داروى كى به كف جام جم
چمتاك
بر وزن افلاك كفش و با افزار را كويند و آن را چمتك نيز كويند
چمچاخ
بر وزن چخماغ منحنى و خميده را كويند استاد فرخى كفته
زرد و چمچاخ كردم از غم عشق * دو رخ لعل فام و قامت راست
منوچهرى كفته
انكورها بر شاخها مانندهء چمچاخها * و اويجشان چون كاخها بستانشان چون زاويه
چمچرغه
بر وزن خرمهره جنسى است از تازيانه و بمعنى رشته تازيانه نيز آوردهاند
چمچم
با هر دو جيم عجمى مضموم رفتار و خرام پور بهاى جامى كفته
زمستان منهزم شد تا در آمد * سپاه ماه پروردين بچمچم
مولوى كفته
سر بر مزان از هستى تا راه نكردد كم * در باديه مردان