محو است ترا چمچم
و بمعنى سم اسب و استر و كاو و خر و ديكر حيوانات حكيم سوزنى كفته
تا تو چمچم كنى شكسته بوم * بسرت سنك همچو چمچم خر
و نوعى از پا افزار باشد كه از جامه كهنه بسازند و آن را كيوه كويند و كويند كيوكاه پيادهروى بتوران آن را اختراع كرده شيخ سعدى كفته
خوش بود دلبستكى با دلبرى * ماهروئى مهربانى مهترى
چمچمى در پاى و مردانه لطيف * بر سرش خربندكانه ميزرى
تا چو بر روى اندر افتد سيمتن * زير آن كسترده باشد بسترى
حكيم نزارى كفته
اكر كيمخت بلغارى نباشد * كه در پوشم من و كركاو چمچم
كركاو نيز پا افزاريست معروف و مشهور
چمچمه
بر وزن همهمه آواز پاى را كويند كه وقت راه رفتن برآيد و آن را شلپوى نيز كويند فاخرى رازى كفته
در صف قران مجد چمچمهء مركبش * تودهكش چشم تنك از نمك ذو المنن
كرد نعال و چمچمهء بادپويه كانش * خوش چون سماع و سرمه بسمع و بصر رسيد
و ماخذ آن چميدن است
چمش
مقلوب چشم است و مخفف آن حكيم فردوسى كفته
بكردار چشم كو زنان دو چمش * همه سحر و شوخى همه رنك و نمش
چمشاك و چمشك
به همان معنى پاافزار است كه مرقوم شد
چمشه
مقلوب چشمه است كه معروف است
چمك
با اول و ثانى مفتوح بمعنى قدرت و قوّت و بيشى و افزونى خواجه عميد كفته
پايكهء سخنورى يا قيم از قبول تو * خود ز ازل بعون نو دست مراست اين چمك
چمن
بمعنى نشستنكاه باغ و زمين سبز و مرغزار معروف است سعدى كفته
چمن امروز بهشت است تو درمىيابى * تا همه خلق بكويند كه حور العين است
چمن پيرا
بمعنى باغبان كه باغ را از شاخ زيادهء بيفايده و از خار و خاشاك پيرايش دهد وقتى كفتهام
حقيرم اى چمن پيرا مبين كر بىثمر بيدم * كه از جان سايهام جوئى چو بر سر نافت خورشيدم
چمند
بجيم عربى اصح و بمعنى اسب و آدم جمام كندرفتار آمده
چموش
بر وزن خموش بمعنى اسب و استر لكد زن و توسن كه به عربى شموس كويند و مخفف چمشك كه پاىافزار باشد چنان كه در قسمت نامهء ميراث كفتهاند
آن استر چموش لكدزن از آن من * وان كربهء مصاحب بابا از ان تو
چمى
بر وزن كمى بمعنى معنوى زيرا كه چم بمعنى معنى است كه ضدّ صورت است و چميان در دساتير بمعنى خاصان و با معنيان آمده
چميدن
بمعنى خراميدن است
چمين
بر وزن كمين محل كثافت و سركين است اعداش جعل سان بهر چمين
نمايش چهاردهم در جيم پارسى با نون
چناب
بر وزن طناب كليجهء خيمه و آن تخته باشد سوراخ دار كه ستون خيمه را بدان كذرانند رضى الدين نيشابورى كفته
جز در چناب تو نزنم خيمهء ثنا * كر چرخ در دهان كندم چوب چون چناب
چناچن
بر وزن تناتن در برهان كويد آواز و صداى پى در پى تير انداختن صاحب جهانكيرى نيز با شاهد آورده
چنار
بفتح اول درختى معروف و شعرا برك آن را به كف دست پنجه كشاده تشبيه كردهاند انورى كفته
چنار پنجه كشاد است و نى ميان بسته * دعاى دولت دستور صدر دينى را
مولوى كفته
هر دست و هر زبان كه در آن نيست نفع خلق * غير از زبان سوسن و دست چنار نيست
هم انورى كفته
در ابر اكر ز جود تو يك خاصيت نهند * دست تهى برون ندهد هركز از چنار
چنار به آتش كرفتن از خود مشهور شيخ عطار كفته
هلاك نفس خوى زشت نفس است * نكو زد اين مثل را هوشيارى
كفن بر تن تند هر كرم پيله * برآرد آتش از خود هر چنارى
و ديكر آلتى از آلات آتشبازى در سور و عيد را چنار كويند و آن را در زمين و زير خاك پنهان كنند و شب آتش زنند شعلهء بلند كشيده آتشافشانى كند در كلستان درم كفتهام
چنار ارسال خورد آيد بسوزد * چنار خوردكى آتش فروزد
چناران بيعدد و زهر چنارى * فروزان شعلهء ناروچه نارى
و چناران نام شهرى نيز هست بخراسان كه اكراد در آن حاكم و ساكن مىباشند و مثل چنار و كدو از ناصر خسرو معروفست
بشنيدهء كه زير چنارى كدو بنى * بر رست و بر دويد بر او بر بروز بيست
انورى هم كفته
بدخواه تو خود را ببزركى چو تو داند * ليكن مثل است اينكه چنارى و كدوئى
مثلى ديكر در مقام اظهار امر