و از آنجاست شيخ سيف الدّين از مشايخ صوفيه و نام كوشهء باشد از چهل و هشت كوشهء موسيقى
باخسه
به وزن باغچه با سين بىنقطه راهى باشد به غير از راه عام خانه كه از آن راه نيز توان آمدوشد كرد و بمعنى نشتر حجّام كه آن را شست خوانند نيز آمده
باخويش
بكسر سيّم و سكون واو معدوله و تحتانى و شين قرشت سر به آب فروبردن و غوطه خوردن باشد و بمعنى تنهائى و به خود مشغول بودن نيز آمده و ضدّ بىخويش است
باخه
به وزن شاخه لاكپشت را كويند و آن را سنك پشت نيز خوانند امير خسرو كفته شعر
ضربت كرز نهنكان سپاهت در دغا * خصم را چون باخه سر در سينه پنهان مىكند
هم او كفته شعر
بسا پردل نهنك از تيغ كينه * كه سر دزديد چون باخه به سينه
نمايش ششم در با با دال مهمله
باد
بر وزن شاد معروف است و نام فرشتهايست موكل بر تزويج و نكاح و نام روز بيست و دويم از هر ماه شمسى و كنايه از حرف و سخن نيز هست و بمعنى آه و ناله نيز آمده و بمعنى نابود و معدوم زرتشت بهرام كفته شعر
بهنكام آبان مه و روز باد * فلك داد مر باب او را بباد
حكيم سنائى بمعنى آه كفته شعر
در ره كربلا باستادى * بركشيدى ز درد دل بادى
اسدى بمعنى تندوتيز كفته شعر
بكفت اين و پس باركى باد كرد * سبكدست زهى كرز پولاد كرد
و بمعنى مدح و ثنا قطران كفته شعر
كر كند بلبل بالحان در سر او را باد چيست * باد اصل او خداى عرش در فرقان كند
بمعنى نابود ناصرخسرو كفته شعر
وعدهء اين چرخ همه باد بود * وعده رطب كرد و فرستاد تود
جوهرى كفته شعر
روز وصالم باد شد
امير خسرو در صفت تندى اسب و تندى سوار كفته ع فرود آمد از پشت بادى چو باد حكيم خاقانى در معنى نخوت و تكبّر كفته ع آن باد كه در دماغشان بود مولوى نيز به اين معنى كفته شعر
هفت اختر بىآب را كز خاكيان خون مىخورند * هم آب بر آتش زنم هم باد ايشان بشكنم
كويند بمعنى باده نيز آمده و بادك ساقى خورد سال را كويند و نام كنج باد آورد پرويز است كه آن را كنج باد نيز كويند مؤلف كويد كه بمعنى هواست و حكيم سنائى در صفت قدرت صانع در حديقه كويد شعر
آنكه ماند ؟ ؟ ؟ ز خاك تن كردن * باد را دفتر سخن كردن
چه ظاهر است كه از هوا و تكلم سخن مصوّر مىشود مولوى كفته شعر
سخن باد است اى بنده * كند دل را پراكنده
و ليكن شمس مىكويد كه جمع آر اين پريشان را و باداباد مكرر يعنى هرچه مىشود بشود چنان كه فرخى كفته شعر
چنان نمود ملك را كه ره بدست چپ است * برفت سوى چپ و كفت هرچه بادا باد
حافظ كفته شعر
شراب عيش نهان چيست كار بىبنياد * زديم بر صف رندان و هرچه بادا باد
بادارنك
به وزن پالاهنك بفتح اول و كاف فارسى در آخر بمعنى ترنج است و آن را بحذف الف دويم نيز بادرنك كويند و رنك آن زرد شود مسعود سعد سلمان كفته شعر
تا كيم از چرخ رسد آدرنك * تا كى ازين كونه شود بادرنك
باداش
و پاداش و پاداشت و پاداشن و پادش بمعنى مكافات و جزاى نيكى معروف است و بباى پارسى معروفتر و اصح و آن را پاداشن بزيادتى نون در آخر نيز كفتهاند و پاداشت با تاى قرشت نيز آمده و پادش بحذف الف دويم نيز ديده شده چنان كه فخر كركانى كفته ع ترا پادش دهد ايزد بمينو فرخى كفته شعر
شتاب كيرد و كرمى بوقت پاداشن * صبور كردد و آهسته وقت بادافراه
و ازين بيت معلوم شد كه بادافراه مكافات بديست بخلاف پاداشن كه مكافات نيكى است
بادآفراه و بادافره و بادافره
هر سه بمعنى مكافات بدى است همزهء اول ممدود در لغت اول به وزن آرامكاه اثير آخسيكتى كفته شعر
اى كرده سعى و مكرمت خوان عدل تو * پاداش خوار معدهء بادآفراه را
در لغت دويم همزه مفتوح غير ممدود و حكيم فرخى كفته شعر
نكند كندى وقتى كه كند پاداشن * نكند تندى وقتى كه كند بادافراه
در لغت سيّم بحذف الف دويم به وزن كار آكه حكيم اسدى كفته شعر
من از يك كناه ار بكشتم ز راه * فتادم ببادافرهء صد كناه
فردوسى كفته شعر
بباد افرهء اين كناهم مكير * توئى آفرينندهء ماه و تير
و در هر سه لغت بمعنى بادفر نيز آمده و آن بازيچهايست اطفال را كه پوست پارهء مدور را سوراخ كرده ريسمانى در آن كذرانند و بكشاكش آورند