تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
دانند و ايزد بمعنى اللّه است و ترجمهء او است بلكه اللّه ترجمهء ايزد است و ايزد ضميريست براى يزدان هركاه يزدان و اهريمن كويند قرينهء رحمان و شيطان است و در دساتير كه نامهاى پيمبران باستانى دانند و اصل آن را زبان آسمانى خوانند آمده كه بن بود يزدان نتوان شناخت يعنى كنه هستى يزدان شناختن محال است رشيدى نوشته كه ايزد نام خداست و در وجه تركيب اين نام از اين حروف كفته‌اند كه چون مدار احوال عالم و عالميان بر طالع و عاشر و سابع و رابع است كه آنها را اوتاد اربعه كويند پس اين نام را ازين حروف تركيب كردن تنبيه است بر آنكه استقامت احوال عالم ازين اسم و مسمّى است و يزدان نيز بدين معنى است اما محقّق طوسى خواجه نصير الدّين محمد كفته يزدان ملكى است كه مصدر خيرات است و اهريمن ديوى است كه مصدر شرور است و يزدان مخفّف ايزديان بود يعنى منسوب بايزد و آن جمع است و اللّه اعلم و شواهد اين نام بسيار است از آن جمله است اين رباعى
نى درخور مسجدم نه در خورد كنشت * ايزد يا رب كل مرا از چه سرشت چون كافر درويشم و چون قحبهء زشت * نه دين و نه دنيا و نه امّيد بهشت

ايزد خواست

شهركى است در ميانهء عراق و فارس و اول خاك فارس از آنجا مىباشد

ايزدكشب

نام يكى از امراء بهرام بوده كه بمعنى ايزد پرست است فردوسى كفته شعر
بيك دست بر بود ايزد كشب * كه بكذاشتى آب دريا باسب

ايسا

بالكسر و سين مهمله قبل از الف بمعنى اكنون و اين روز و اين ساعت است و اين لغت درى است اهل تبرستان و الوار جبال بسيار استعمال كنند و در برهان كفته نام پيغمبريست از پيغمبران بنى اسرائيل و نام صحف ابراهيم است مؤلف كويد در فرهنكها نيافتم و در اين باب متالمم

ايشان

بر وزن خويشان ضميريست نسبت بذوى العقول حاضر بطريق تعظيم و جمع نيز استعمال كنند بضدّ اوشان كه بر غايب اشاره بود

اى شهريار

بقول صاحب برهان نام روز سىام است از ماه‌هاى ملكى و خطاب بكلانتر و شهريار نيز هست در فرهنكها نيافتم

ايشى

بر وزن خويشى وصف زنانست همچون بىبى و بيكه و بيكم و بيكم كه تركيست يعنى بزرك من انورى از قول زنى كفته شعر
بنده ايشى دعات مىكويد * بدعاى شبت همى جويد
بعضى بنده ستى خوانده‌اند كه در عربى بمعنى بىبى آمده است

ايغده

بكسر الف و ضم غين نقطه‌دار به وزن بيهده بمعنى سبك سار و بيهده كوى ع تا نباشد ايغده مانند خاموش و صبور

ايلك

به وزن بيلك ملكى است از تركستان و نام پادشاه آنجا است و تركيست ابو الفرج كفته شعر
تا ايلك و خان قبلهء يغما و تتارند * جز در كه تو قبله مباد ايلك و خان را

ايك

بر وزن نيك ولايتى است بپارس معرب آن ايچ است و از آنجاست مولانا عضد ايچى

ايلا

بر وزن زيبا نام پهلوانى است ترك در برهان ديده شد

ايمد

آهن‌پاره‌ايست سرتيز كه بدان زمين را بشكافند و آن را ايمر نيز كويند و يكى تصحيف خواهد بود

ايمه

به وزن خيمه بمعنى اكنون و اين زمان در برهان آمده و رشيدى كفته مخفف اين‌همه است خاقانى كويد ع ايمه دوران چه سراسيمه سر است اسفرنكى كفته شعر
كوهر عمرم شكسته شد ز فراقت * ايمه به صد پاره شد كدام شكسته
و در بعضى فرهنكها بمعنى هرزه و بيهوده آمده و با اول مكسور بمعنى اين‌چنين است خاقانى كويد شعر
ايمه مكو كه آسمان اهل برون نمىدهد * اهل كه نايد از عدم چيست خطاى آسمان
و در اينجا اين‌چنين مناسب است هم خاقانى كويد شعر
ايمه نه بغداد جاى شيشه كرانست * بهر كلاب طرب فزاى سپاهان
و در اينجا بمعنى اين‌چنين مناسب نمىنمايد

اينت

يعنى اين ترا و بمعنى خه‌خه و لفظ تحسين نيز مىآيد و كاهى افادهء معنى طعن و ملامت مىكند حكيم سنائى كفته شعر
اندران ميدان كه خود را اندر اندازد جهود * و ندران مجلس كه بت را مىبسوزد برهمن اينت بىهمت شكر فى كو برون نايد ز جان * وانت بيدولت سوارى كوفر و نايد ز تن
حكيم خاقانى كفته
جرم ز شاكرد و بس عتاب بر استاد * اينت بد استاد او كياى سپاهان
و هم سنائى كفته شعر
اينت بىهمت كه در