بازار صدق و معرفت * روى از عيسى بكردانيد و سمّ خر ؟ ؟ ؟
اينك
بفتح ثالث مصغر اين است كه اشارت بنزديك و حاضر باشد مولوى كفته شعر
چون منكر مركست او * كويد كه اجل كوكو
مرك آيدش از شش سو كويد كه منم اينك
و بضم ثالث آبله را كويند كه از بدن اطفال برايد و اين قول برهانست نه ديكران
ايلنند
به وزن ريوند عددى بود مجهول كه آن را اند و ايدند كويند كه بده نمىرسد و مرقوم شد ناصرخسرو كويد شعر
از خورد و برد رفتن بيهوده هر سوئى * اينند سال بود تنت همسر ستور
ايوار
به وزن ديوار وقت عصر قريب بغروب كه نماز ديكرش كويند سفر و حركت آنوقت را ايوار كويند و صبح و سحر را شبكير بندار رازى كفته شعر
تو كر شبكير در توران نهى روى * به آنان كى رسى كايواريانند
من نيز كفتهام شعر
آوخ نرسيديم بشبكير و بايوار * در سايهء همسايهء ديوار به ديوار
ايوره
بفتح اول و ضم يا و فتح راى مهمله بمعنى آراسته در فرهنك رشيدى آمده و او از ادات نقل كرده در جهانكيرى ايواز و ايوازه با اول مكسور و ياى مجهول بمعنى آراسته آورده برهان نيز اقتفا بفرهنك جهانكيرى كرده
ايوان
بر وزن كيوان صفّه و طاق را كويند عموما و طاق در و عمارتى را كويند كه شكل آن محرابى و هلالى بوده باشد خصوصا و اين معنى از اين بيت حكيم فرخى استنباط مىشود كه كفته شعر
همى به صورت ايوان تو فرود آيد * مه ؟ ؟ ؟ نو و غرض آن تا ازو كنى ايوان
و كنايه از آسمان هم هست كفتهاند شعر
جور ازين بركشيده ايوانست * كه در او مشترى و كيوانست
انورى كفته شعر
چون شمع روز روشن از ايوان آسمان * ناكه در اوفتاد بدرياى قيروان
ايوان كه بفتح لغتى است پارسى نيز معرب كرده بكسر كفتهاند
ايومن
بفتح اول و ضم ثانى و سكون سيّم و ميم مكسور بنون زده بلغت زند و پازند بمعنى چشم است و اين قول صاحب برهان است
انجمن دويم از فرهنك انجمنآرا در باى تازى با حروف تهجّى
[ نمايش باى تازى با الف ]
با
بمعنى مع است و بمعنى آش است مانند سكبا و زيربا و شوربا فرخى كفته شعر
با من به شابهار بهم بود چاشتكاه * ماه من آنكه رشك برد زود و هفته ماه
و مخفف باد نيز آمده و كاهى بمعنى به بيايد چنان كه كويند با ياد آمد يعنى به ياد آمد مولوى كفته شعر
مهمان شاهم هر شبى بر خوان اخوان الصفا * مهمان صاحبدولتى كش دولتى پاينده با
و بمعنى آش حكيم سنائى كفته شعر
كى شود صفراء تو ساكن ز خوان ما كه هست * مطبخ ما را بجاى زير با تقصير با
بااوش
بر وزن پاپوش خيار بزركى را كويند كه براى تخم نكهدارند و خوشهء انكور را نيز كويند
نمايش اول در با و باى ابجد
باب و بابا
بمعنى پدر آمده خاقانى كفته شعر
مرا كريز ز خانه بخانقاه بود * چو كودكى كه بمادر كريزد از بر باب
شيخ اوحدى كفته شعر
پسرى با پدر بزارى كفت * كه مرا يار شو بهمسر و جفت
كفت بابا زنا كن و زن نه * پند كير از خلايق از من نه
و اين لفظ را بر پيران كامل اطلاق كنند كه بمنزلهء پدر باشند چنان كه بابا افضل كاشى و بابا طاهر همدانى و امثال ايشان و اتراك نيز آتا كويند مانند زنكىآتا و ادونآتا كه نام دو نفر از مشايخ خوارزم بوده و قبر ايشان زيارتكاه است من نيز در آنجا فاتحهء خواندم و مردم اولاد خود را بنام ايشان نذر كنند و مبارك دانند و آتانياز خوانند و در بلاد روم پيران و مرشدان خود را دده كويند و هركس را كه در كارى بزرك باشد تعظيما بابا خوانند حكيم سنائى كفته
هر دو را در جنان عشق طلب * پارسى باب دان و تازى اب
بابزن
باباى موقوف بمعنى سيخ كباب كفتهاند كه مرغ و بره بر او كباب كنند منوچهرى كويد شعر
سر بابزن بر سر و ران مرغ * بنبا بزن بر كف دلبران
كباب از تنوره درآويخته * چو خونين درقهاى جوشن و ران
هم او كفته شعر
كردان در پيش روى بابزن و كردنا * ساغرت اندر يسار بادهات اندر يمين
وقتى كفتهام شعر
فلك در كمند او چو كوئى بصوبحان * عدو بر سنان او چو مرغى ببابزن
بابك
بفتح باى ثانى جدّ مادرى اردشير بن ساسانست و به اين جهة اردشير را به او نسبت دهند و او پيش از سلطنت اردشير حكمرانى داشته و شهر بابك از بناهاى اوست و هنوز در حوالى كرمان معمور است و پرورنده و پدر را نيز بابك كويند