مطب مراجعه نمود . بهطورى كه اظهار داشت تاكنون جز تب و نوبه به بيمارى ديگرى مبتلا نگرديده بود . صاحب هفت فرزند بود . هر وقت غذاهاى « سرد » به مقدار زياد مىخورد دلدرد مىگرفت و با خوردن زنجبيل ناراحتىاش رفع مىشد . چندى خوراكهاى نامناسب با حالش خورده بود . چهار ماه قبل وقتى به مهمانى دعوت داشت در آنجا به او خبر دادند كه دزدى به منزلش دستبرد زده است . با شنيدن اين خبر دچار هول و هراس شديد شد . به نظر اطرافيانش در نتيجه همين هيجان ناگهانى دچار اختلال مشاعر گشت . ( مىتوان اينطور توجيه نمود كه اين بيمار زمينه مناسب قبلى براى ابتلاء به بيمارى روانى را داشته كه به دنبال افزايش رطوبت در بدنش ناشى از مصرف غذاهاى رطوبى فراوان و توجه رطوبت به مغر در اثر شوك و اضافه شدن سودا به آن ، اين بيمارى آشكار گرديد ) طبق گفته اطرافيان حالت ترس و بدبينى در او پيدا شده بود . به همه بدگوئى و فحاشى مىكرد . فكر اين را داشت كه همه بدخواه او هستند . اين حال رفتهرفته شدت يافت . حتى وحشت داشت كه مىخواهند او را ببرند بكشند . به سگ و مرغ و گاو و گوسفند خانه هم ظنين شده بود . . . خلاصه آنكه به تدريج اين ترس و اوهام تبديل به نوعى جنون گشت .
در زنجان پارهاى معالجات كرده بودند نتيجهاى به دست نيامد . طبيب معالج گفته بود او ديوانه است بايد به تيمارستان در تهران انتقال داده شود . بستگانش هم او را به تهران آورده بودند . چون رعيت سردار فاتح پسر مرحوم جهانشاه خان افشار بود به منزل او وارد و متوسل به ايشان شدند . معظمله او را نزد اينجانب فرستاد . گفتم اينگونه معالجات را بايد با مراجعه به متخصصان بيماريهاى اعصاب و روان انجام دهند و يا به تيمارستان مراجعه شود . مواجه به اصرار و ابرام آنها و دلبستگىشان به اثرات داروهاى گياهى شدم و به ناچار درمانش را پذيرفتم .
معاينه - بيمار ترس زيادى داشت . دچار يبوست بود . حدقه چشمانش اتساع داشت .
به علت وحشت زياده از حد او امكان معاينات بيشتر فراهم نيامد . دهانش آبدار بود كه دلالت بر وجود رطوبت مىكرد .
راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: عبد الله احمديه
ص١١٦