عوارض غدد درونى
در سال 1300 خورشيدى در روستاى گزانه نزديك آب گرم لاريجان ، در منزل آقاى اديب از روحانيون و محترمين آن منطقه دعوت داشتم . پيش از ناهار ، در اندرون ايشان چند تن بيمار به من رجوع كرده و دستوراتى گرفتند . از جمله نوجوان شانزده سالهاى بنام هادى را بنزد من آوردند .
اين نوجوان داراى سرى بزرگ ، قدى در حدود 60 تا 70 سانتيمتر و شكم بسيار برآمدهاى بود بهطورىكه به نظر مىرسيد خيكى را به شكم او بسته باشند . پاهايش خيلى باريك و دستها نيز متناسب با آن بود . بيمار صورت پرچينى مانند خواجگان پير داشت . چهرهاش آنچنان زشت و كريه بود كه از ديدن او حال تهوع و دلبههمخوردگى به من دست داد و با كوشش از ظاهر ساختن حال خود ، خوددارى كردم .
مىگفتند اين نوجوان هيچ شعورى ندارد . راه نمىرود فقط مىنشيند . ادرار و مدفوع را ناآگاهانه رها مىسازد . غالبا يبس است . هيچ حرف نمىزند . تنها يك كلمه را اداء مىكند و آن به زبان كودكانهء خود " بيجبيج " است كه به معناى خوراكى مىباشد . اطرافيان اظهار داشتند تاكنون هر پزشك ايرانى يا خارجى كه به منطقه آب گرم آمده از اين بچه معاينه به عمل آورده و دستوراتى داده كه هيچيك مفيد واقع نگرديدهاند .
وارسى بسيار و كنجكاوى دقيقى در مورد او كردم چيزى از بيمارىاش نفهميدم . ولى متوجه شدم بيضههاى او فوقالعاده كوچك هستند . اين امر توجه مرا به عدم كفايت و نارسائى ترشحات غدد درونى معطوف داشت . ازاينرو سپردم روزانه مقدارى دنبلان را كباب كرده و به او بخورانند . و اين امر را بخصوص تأكيد كردم .
اولياى بيمار از اين دستور من شگفتزده شده و تصور كردند براى آسايش خيال آنان معالجه او را سرهمبندى كردهام . لذا وقعى بدان نگذاشتند .
ولى از آنجائىكه در آن روستا همهروزه گوسفندى ذبح مىكردند و دنبلانهايش را به علت مكروه بودن به سگهاى ده مىدادند حاضر شدند محض آزمايش روزى يك عدد از آنها را طبق دستور كباب كرده و به هادى بخورانند .
پس از چند روز پيروى از اين برنامه غذائى آثار بهبودى در حالات و چهره او پديدار گشت . بدين جهت بر مقدار آن افزودند . پس از مدتى بيمار به راه افتاد و بناى حرف زدن را گذاشت به نحوى كه تا ماه سوم خودش روزها به قصابى ده مىرفت . ضمنا تمام دنبلانها هم