[ سكته ]
* سكته سدّهاى است تامّه كه به اعتبار بلاغم و رطوبات لزجه در منافذ دماغ به هم رسد و مانع از ذهاب روح نفسانى از سبيل اعصاب به اعضاء گردد و افعال حسّ و حركت نفسانيّه را باطل نمايد به حدّى كه از كلّ اطوار و حركات ، شخص را باز دارد مگر دم زدن با عدم و نخير و صفير .
[ نكته در امتلاء دماغ و امراض عصبانى ]
نكته : چنانچه طبيعت را قوّتى بوده باشد كه رفع علّت از منافذ دماغيّه - كه آلات حسّ و حركت بوند - به تمامه نمايد ، تواند مايهء نجات و اسباب حيات مسكوت شود ، و الّا شربت مرگ را درك خواهد نمودن .
و گاه باشد كه طبيعت در منتهاى قوّت نبوده باشد تا بتواند خلطى كه اسباب اين علّت بوده به تمامه از خود دفع نمايد ، لاعلاج بنا بر عجز ، رطوبات مزبوره را به طور نزول به ساير اعضاء ريزد .
هرگاه خلط مزبوره نفس دماغ را ممتلى ساخته ، هنوز نفوذ در ساير اعصاب و عضل ننموده [ باشد ] سكته خواهد كرد ؛
و هرگاه مبادى عصب نابته از دماغ را ممتلى سازد صرع خواهد نمود ؛
و هرگاه امتلاء در بعضى از اعصاب حادث شود ، از آن تشنّج و استرخاء حاصل آيد ؛
و اگر امتلاء در مبدأ عصبى كه به يكى از جانبين آمده ، حادث مىشود از آن فلج ؛
و اگر امتلاء در عصبى باشد كه به قدام يا خلف آمده ، حادث مىشود تشنّج قدامى يا خلفى .
پس بايد دانست كه تشنّج و استرخاء و تمدّد و كزاز به يك معنى باشند ؛ و اختلاج و لقوه و خدر و رعشه و التواء نيز در ذيل اين امراض اشتراك دارند و كلا عصبانى مىباشند و تفاوت در ميانهء اين امراض به اعتبار محلّ عضلات و اعصاب است ، چنانى كه لقوه علّتى است كه اندر عضلههاى روى مىافتد ، كه ان شاء اللّه ذكر علامت و علاج آن خواهد شد .
پس ناچار بايد معالج به اعتبار نسبت و خدمتگذارى اعصاب به دماغ ، اين امراض را در تحت امراض دماغيّه ذكر نمايد .
بناء عليه در ذكر اسباب و علامات و معالجات امراض مذكوره پرداخت .
[ علامات سكته و تقدمة المعرفهء سكته ]
خداوند اين علّت را علامت آن است كه به پشت باز افتد و روى او از پرى برآمده و آماس نمايد و رنگ به تيرگى و سياهى گرايد ؛ و گاه باشد كه به اعتبار خلط دم به سرخى ميل نمايد . و اندامهاى مسكوت يكباره بىكار بماند و به هيچ وجه حركت در عضلهها نباشد مگر عضلههاى صدر .