و هرگاه كفك و خرخره داشته باشد دليل بر قوّت مزاج باشد و ضعف علّت ، و هرگاه علّت صعبتر باشد نه كفك خواهد داشت و نه نخير و نه دم زدن ؛ و آن دليل منتهاى ضعف قوّت است و اگر در چنين حالت شربتى بر گلوى مسكوت بريزند « 41 » در او قوّت ازدراد نبود تا در جذب و دفع آن تواند كوشيد ، لا بدّ شربت از بينى او بيرون آيد . اين حالت دليل بر هلاكت است .
[ علاج سكته ]
علاج : آنجا كه علامت غلبهء خون به تنهايى يا به اختلاط بلغم باشد فصد فرمايند از عرق قيفال و اقبال در حجامت ساق نمايند ، و حقنه امر فرمايند از اشياء معتدله در دموى چون تاجريزى و اكليل الملك و بابونه و بنفشه و خارخسك و ريشهء خطمى و ترنجبين با روغن بادام .
و هرگاه بلغم به تنهايى علّت فساد طبيعت مسكوت شود ، حقنه نمايند از اشياء حرّيفهء حارّه چون افسنتين رومى و پودنهء نهرى و برگ سداب و ايرسا و اصل السّوس و عنب الثّعلب و حلبه و بورهء ارمنى و تربد و ريوند چينى و شحم حنظل و شكر سرخ و گز علفى و روغن كنجد .
و جهد كنند تا دهان او گشاده شود ، [ پس ] پر مرغى را به ايارج آلوده نموده ، به حلق او فرو كنند تا قى آورد .
و جوهر انتيمون - كه مستعمل اهالى فرنگستان است - حقير در اين مقام به قدر يك نخود نافع مىدانم . زيرا كه اگر قوّت در طبيعت باقى باشد حكم اين جوهر در طبيعت آن است كه مؤثر شود و تغيّر دهد حالت مسكوت را به اعتبار قوّت خود .
و گشودن وداجان در مسكوت رأيى است اسلم و صواب .
طلا نمايند بر سر سركه و روغن گل فاتر .
و معطّس استعمال فرمايند از جند بيدستر و فلفل ، و نفوخ نمايند از كندش و خربق ابيض ، نرم صلايه نموده در منخرين مسكوت دمند .
و شدّ شديد را در سر نافع دانند .
و استنشاق خلّ خمرى را مدخلتى تمام است ؛ از اين معنى ملاحظهء نجات مسكوت شده .
هامش
( 41 ) . رجوع كنيد به معنى واژهء وجور در پانوشت پيشين .