تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب گيلان ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
- توماس از مادرى شاعره ، زاده شد . * - اليوت چله‌روزه را در سى سالگى سرود - او سور آليست بود * - و انگليسى . ( و صداى تخم آفتابگردانى كه شكسته مىشود )
*
فانوس روشن است * و پت‌پت مىكند اين فانوس و پت‌پت آن * مرا به ياد نفت‌سوز تو و پت‌پت آن مىاندازد . * كه من و عمويم و مادرم آمده بوديم خانه شما * و تو برايمان زردآلو و گوجه درختى آوردى و تو برايمان چاى و كيك آوردى * و مادرم بروبر نگاهت مىكرد و مادرت بروبر نگاهم مىكرد * و تو سرت پائين بود از شرم و من سرم بالا بود از غرور * و آن بالا كسى بود كه ما را دوست مىداشت ( و صداى تخم آفتابگردانى كه شكسته مىشود )
زمستان 1346

جودت - حسين

حسين جودت در لاهيجان به دنيا آمد و شاعر نوپرداز است .

بخشى از شعر عبور

از من عبور كن * در من بنشين ترانهء زردشت زبانه ! * بتاز . بتاز به نهايتم ، به ابتدايم . به من شعله‌ات را برقصان * دالان تو در تو را روشن كن به آينه‌ام رنگ جاذبه بپاش * بيا بيا ، پنجه‌ات را به پنجه‌ام پيوند زن ذهن پروانه را با بلوغ شعله‌ات بياشوب * حنجره‌ام را به آوازى برانگيز اين حنجره سرشار نغمه است ، سرشار شعله‌هاى سرخ * در من بنشين بيتوته كن در من !

حسام - حسن

حسن حسام در رشت به دنيا آمد و شاعر نوپرداز است . كتابهاى « بر جادهء رهايى » ( 1357 ) ، « آواز خروسان جوان » ( 1357 ) از او انتشار يافته است .

شب تازان

وقتى نظاميان * با سوتهاى ممتد وحشت شب را قرق زدند ؛ * رزم‌آوران كفن‌پوش بر سطح تيره‌ى شب ، * شعله‌اى شدند .

حقىپور - رحمت

رحمت حقىپور به سال 1340 در فومن ديده به دنيا گشود . از اين شاعر نوپرداز كتاب « ايستگاه صبحدمان » دفتر شعر او منتشر شده است .

از جهان آنان

اشك در چشم و * آه در گلو به جستجوى آرزوهاى خويش مىآيند * شبها كه خفته‌ايم و نهان مىشوند ، روزها ، كه بيدار مىشويم . * ما از جهان آنان چيزى نمىدانيم * و آنان كلامى با كسى نمىگويند . تنها اشك مىفشانند و آه مىكشند * و از كوچه‌ها گذر مىكنند آن زمان * كه ما خفته‌ايم

خداجو - على

على خداجو به سال 1316 شمسى در رشت ديده به دنيا گشود . او شاعرى گيلكىسرا ، فارسىسرا و نوپرداز است . اشعار گيلكى و فارسى او از سالها پيش در مطبوعات انتشار مىيابد .

بخشى از ساحل كاج

تو در اين موج نمىرقصى * تو در اين باد - با تو يك روز گشودم به فراموشى پرواز * تو مرا در گذر موعود كه پرستوى خيالم را * كه در آن پنجره مىروئيد در تمامى شايد * تا به همخوابگى شب‌پره‌گان بردى تو نمىدانستى ؟