ملكشاه معروض گردانيد . هم « 1 » در شب « 2 » حكم فرمود كه قاورد را به زه كمان خبه كردند .
روز ديگر آن جماعت پيش وزير آمدند . گفت پادشاه دوش ملول بود بدان سبب كه عمّش درگذشته بود ، مجال نشد كه سخن شما « 3 » به عرض رسد . بعد از آن پسران او را كه همراه پدر بودند ميل كشيدند . امّا سلطانشاه را اندك بينايى در يك چشم مانده بود . او را شخصى از خدم پدرش از لشكرگاه سلطان ملكشاه بدزديد و بر پشت خويش باز به كرمان آورد ، و در صفر سنهء سبع و ستين « 4 » و أربعمائة تخت ملك موروث را به فرّ طلعت خويش بياراست .
سال ديگر سلطان ملكشاه عزم كرمان فرمود « 5 » و با هفتاد هزار سوار هفده روز بر در كرمان بنشست . سلطانشاه به شفاعت و ضراعت « 6 » پيش آمد و گفت مرا چهل خواهر است كه به حكم خويشى همه محرم « 7 » تواند . روامدار كه به دست خربندگان لشكرگاه و خيل تاشان بارگاه افتند ؛ و خواهران را به شفاعت به در سراپردهء ملكشاه فرستاد . ملكشاه را رقّت « 8 » و رحمت آمد و چون سوگند خورده بود كه كرمان را خراب كند ، يك برج از باروى قلعهء شهر خراب كردند . و ملكشاه بعد از آن كه سلطانشاه و خواهرانش را به عنايت و عاطفت مخصوص گردانيد بازگشت . مدت حكومت سلطانشاه ده سال بود و در آخر دولت او از برادرانش تورانشاه مانده بود . او را به جانب بم فرستاده بود .
بعد از وفات سلطانشاه در شهور سنهء سبع و سبعين و أربعمائة تورانشاه پادشاه شد .
پيش از آنكه پادشاه شود از او توقّع حكومت و سلطنت نمىداشتند . « 9 » فامّا چون حاكم شد ، ضبط نيك كرد و عدل و داد ورزيد . او در عهد دولت خود دو بار لشكر به فارس برد .
كرت اوّل مغلول گشت . امّا « 10 » كرت ثانى ( در زمان اتابك جاولى ) « 11 » شيراز بگرفت ، فامّا نگاه نتوانست داشت . در عهد او بحرين و [ عمان و ] « 12 » كرمان ياغى شدند و او لشكر
هامش
( 1 ) ما ندارد .
( 2 ) با : در آن شب .
( 3 ) اساس : او .
( 4 ) در متن اساس : سبعين . بر بالاى آن نوشته شده : ستين .
( 5 ) با ، گ ، مل : كرد .
( 6 ) اساس : زراعت .
( 7 ) با : محترم .
( 8 ) ما ندارد .
( 9 ) ما : نمىداشت .
( 10 ) ما ندارد .
( 11 ) اساس ندارد .
( 12 ) با ندارد .