تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمخانه وحدت ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
قدم و جاى قدم نبود ، و وجود و عدم هم نبود بر قدم قدم ما نهاده . . . اين اسراريست نيوشيدنى و پوشيدنى نه نوشتنى . . . اگر در دوزخ تازد ، بهشت بازد . و اگر در بهشت تازد دوزخ بازد ، و اگر از « خود » بيرون تازد هر دو را در تو بازد . . . . نورى از صفت ارادت حق به تو باز خورد در آن نور نيست شدى و گردن نهادى اكنون كه ثمره چيدى ، راضى شدى كه هستى در تو سربه آسمان كشيد . ترا بدان صفت از آن موصوف كردند تا از هستى نيستى نيست گردى و در نيستى از نيستى هم نيست آئى و از هستى نيستى در هستى او نيست شوى ، تا هست و نيست تو به تو قايم نماند و تو در هستى او به دو هست گردى و در بىخودى خود به دو نيست آئى .
تا با تو ز هستى تو هستى باقيست * ايمن منشين كه بت‌پرستى باقيست گفتى بت پندار شكستم رستم * آن بت كه ز پندار شكستى باقيست
تو خود درخت هستى را به آب ارادت پرورانيدى تا از سر هستى بىآزار سخنهاى دل آزار از تو گفته شد » « 1 » .
هامش
( 1 ) - مكاتبات عبد الرحمن اسفراينى و علاء الدوله سمنانى صفحه 52
خمخانه وحدت ( فارسى ) — صفحة 72 | علاء الدوله سمنانى / عبد الرفيع حقيقت