تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
هشام گفت به من خبر رسيد كه عمرو بن عبيد مجلس درس و بحثى در مسجد بصره تشكيل داده و گروهى بحضور او حاضر شده سؤالاتى از او مىنمايند بر من اين جريان گران آمد براى ملاقات و بحث با او به بصره رفتم روز جمعه‌اى بود و انجمن بزرگى تشكيل بود و عمرو بن عبيد در آن مجمع حضور داشت جامه پشمين سياه بكمر بسته بود و جامه ديگرى بدوش خود گرفته بود حاضرين از او سؤالاتى مىنمودند و او پاسخ ميگفت و من در آن مجلس راه باز نموده نزد او در حلقه مردم به دو زانو برابر او نشستم و سپس گفتم اى مرد عالم من شخص غريب هستم اجازه ميدهى سؤالاتى از شما بنمايم پاسخ گفت بگو گفتم بفرمائيد كه شما چشم داريد . پاسخ گفت پسر جان چه سؤالى است خودت مىبينى چگونه از آن سؤال مىنمائى هشام گفت سؤالات من از اين قبيل است . پاسخ پسر جان سؤال بنما گر چه احمقانه است . هشام جواب سؤال مرا بفرمائى . پاسخ سؤال بنما تا جواب ترا بگويم . هشام آيا چشم داريد . پاسخ آرى من چشم دارم . هشام با چشم چه خواهيد كرد . پاسخ با چشم خود رنگها و اشياء و افراد خارجى را مىبينم . هشام بينى دارى . پاسخ بلى بينى دارم . هشام با آن چه ميكنى و چه كارى انجام ميدهى . پاسخ بوها را تميز مىدهم . هشام آيا دهان دارى . پاسخ بلى .