مددى گر به چراغى نكند آتشِ طور * چارهء تيره شبِ وادىِ ايمِن ، چه كنم
[ حافظ ، غزل 337 / 6 ص 690 ]
و به مضمون اين شعر « سنايى » نيز توجّه كنيد :
هر كه در مصر شود ، يوسفِ جاهى نشود * هر كه بر طور شود ، موسِى عمران نشود
شوق
؛ مأخوذ از تازى ، رغبت و اشتياق و منتهاى آروزى نفس و ميل خاطر .
« موسى نگاه » از صفات شوق است . در اصطلاح صوفيان ، آرزومندى دل به لقاى محبوب است . [ تعريفات ] ، در اصطلاح عرفا ؛ انزعاج را گويند در طلب محبوب بعد از يافتن او و فقدان او به شرط آن كه اگر بيايد - ساكن شود و عشق همچنان باقى باشد و بالجمله مراد از شوق ، همان داعيهء لقاء محبوبست و حال شوق ، مطيّهيى است كه قاصدان كعبهء مراد را به مقصود مىرساند و دوام آن با دوام محبّت پيوسته است .
اهل سلوك گفتهاند : شوق عبارتست از هيجان و اضطراب قلب ، هنگامى كه نام محبوب را بر زبان آرند . و پارهيى از اهل رياضت گفتهاند كه شوق در دل عاشق ، روغن را ماند كه در آتش افشانند .
از « أبو على دقّاق » پرسيدند فرق بين شوق و اشتياق چيست ؟ گفت : « آتش شوق به ديدار فرو نشيند امّا هيچ آبى ، نار اشتياق را فرو ننشاند ، بلكه هر چند آب فشانند - آتش اشتياق بيشتر شعلهور و افزونتر شود . »
يكى از احوال محبّت ، شوق است كه نزد محبّ ، از مواهب الهيّه است و كسب را در آن دخلى نيست . شوق از محبّت همچون زهد از توبه است . چون توبه قرار مىگيرد ، زهد ، ظاهر مىگردد و چون محبّت قرار گيرد - شوق ظاهر مىشود .
باب پنجاهم از ابواب پنجاه و پنجگانهء رسالهء قشيريه به « شوق » اختصاص يافته است كه در « ترجمهء رسالهء قشيريه » صص 574 - 583 مىتوان ملاحظه كرد .
« با يزيد بسطامى » گويد :
« شوق ، دار الملك عاشقان است . در آن دار الملك ، تختى از سياست فراق نهاده است و تيغى از هول هجران كشيده ، و يك شاخ نرگس وصال به دست رجا داده . و در هر نفسى ، هزار سر بدان تيغ بردارند . و هفت هزار سال بگذشت ، هنوز آن نرگس غضّا