و در همان مقالت سى و پنجم گفته است :
پاك شو از هر چه دارى و بباز * تا حقت در پاكى آيد پيش باز
تا نتابد نقطهء درويشيَت * نبْوَد از قُرْبِ خدا بىخويشيت
نقطهء فقرست ، پيشانِ همه * فقرِ جانسوزست ، درمانِ همه
گر به فقرت نيست فخرى چون رسول * هست دينت شِرك و فضلِ تو فضول
فقر همچون كعبه ، چار اركان نمود * پنجمش جز ذاتِ حق نتوان نمود
در زمانِ مصطفى اين هر چهار * بر صحابه بود دايم آشكار
جوع و جان بازى و ذلّ و غربتست * چون گذشت اين چار ، پنجم قربتست
جمله را بىجوع آرامى نبود * هيچ كس در نان و در نامى نبود
جملهء اصحاب ، جانباز آمدند * عاشق و مرد و سرانداز آمدند
جمله را عزّى كه بود ، از ذُلّ بُوَدْ * لا جرم هر جزوِ ايشان ، كُلّ بُوَدْ
جمله در غربت ، وطن بگذاشتند * دل ز زاد و بودِ خود برداشتند
لا جرم در فقر ، سلطان آمدند * بهترينِ خلقِ دو جْهان آمدند . . .
[ مصيبت نامه صص 313 - 314 ]
« غزّالى » ( 450 - 505 ه ق ) كتاب رابع از منجيات « احياء علوم الدّين » را به كتاب الفقر [ صص 190 - 216 ] اختصاص داده است و در بيان حقيقت فقر ، فضيلت بر اطلاق فقر ، فضيلت فقراء بر خصوص ، برترى فقير بر غنىّ ، ادب نيازمند به هنگام نيازمندى - ادب فقير در قبول عطا - بيان تحريم سؤال به غير ضرورت - بيان مقدار الغنى المحرّم للسؤال و بيان أحوال سائلان بتفصيل سخن پرداخته است .
[ احياء علوم الدّين ج 4 ص 190 تا 216 ]
شعر جمال الدّين محمّد بن عبد الرزّاق ، اشاره به حديث « الفقر فخرى و به أفتخر » [ درويشى مايهء نازش منست و من بدان مىنازم ] است كه در سفينة البحار مجلسى [ طبع نجف ج 2 ص 378 ] جزو احاديث نبوى آمده و مؤلّف اللؤلؤ المرصوع ( ص 55 ) به نقل از « إبن تيمية » آن را از موضوعات مىشمارد و جلال الدّين محمّد در دفتر اوّل با توجّه به