ضمن سخن ، به تنگى حال خويش اشارت كرد . چون جمع پراكندند ، يكى از اصحاب ، سخن چينى كرد به وى گفته شد ، به أبو عبد اللّه دقّاق يادآور شويد :
قل للرويجل من ذوى الأقدار * الفقر أفضل شيمة الأحرار
يا من شكا للنّاس فعلة ربّه * هلّا شكوت تحمّل الأوزار
إنّ الّذى ألبست من حلل التّقى * لؤشاء ربّك كنت منها عار
چون ابو عبد اللّه دّقّاق را ديدند و بر مضمون شعر وقوف يافت ، صيحهيى بزد و به گريستن پرداخت . [ التشوّف ص 135 و 136 ]
و در همان كتاب در أحوال « أبو محمّد عبد السّلام التونسى » كه شايان ملاحظه است ، اين اشعار را مىخوانيم :
إنّ الغنى تطغى النّفوس به فما * بين الغنى و تقى الإله مناسبة
الفقر قيل و يا لها من حكمة * الفقر ملك ليس فيه محاسبة
[ التشوّف ص 88 ]
در « مصيبت نامهء » عطّار مىخوانيم :
سالك آمد ، پيشِ شيخِ محترم * باز گفتش ، قصهء خود ، بيش و كم
پير گفتش : مصطفى دايم به حق * در جهانِ مسكنت ، دارَد سَبَقْ
نقطهء فقر ، آفتابِ خاصِّ اوست * در دو كَوْنش ، فخر از اخلاص اوست
فقر ، اگر چه محضِ بىسرمايگى است * با خداىِ خويشتن همسايگيست
اين چه بىسرمايگى باشد كه هست * تا أَبَد هر دو جهانش زيردست
چون به چيزى سر فرو نارد فقير * پس ز بىسرمايگى نَبْوَد گريز
سر بسر هستند خلقانِ جهان * جملهء مردان حق را ميهمان
هر چه از گردونِ گردان مىرسد * از براىِ جانِ مردان مىرسد
[ مصيبت نامه صص 311 ، 312 ]