ذيل : فلك .
عنبر
؛ [ ع ، إ ] خوشبويى است معروف . گويند آن سرگين جانورى بحرى است كه به صورت گاو باشد . بعضى گفتهاند كه منبع آن چشمهيى است در دريا . و صحيح آنست كه مومى است خوشبو كه در كوهستان هند و چين از زنبور عسل كه انواع گياه خوشبو مىخورد ، به هم مىرسد و سيل آن را به دريا مىبرد و شست و شو مىدهد و اكثر جانورى بحرى كه آن فرو مىبرد ، نتواند كه هضم كند ، آن را بيندازد . و از آن جهت بعضى گمان برند كه سرگين آن جانور است . از بعضى ثقات مسموع شده كه مگس عسل ، در ميان عنبر يافتهاند و به آتش مىگدازد ، و اين نشان ظاهر است كه موم باشد .
[ غياث اللّغات ]
ميانِ عنبر و خاكستر اندرون فرق است * اگر چه باشد عنبر به رنگِ خاكستر
[ ازرقى ]
درونِ خرگه ، از بوىِ خجسته * بخورِ عود و عنبر ، كِلّه بسته
[ نظامى ]
فتنهام بر زلف و بالاىِ تو ، اى بدرِ منير * قامت است آن يا قيامت ، عنبر است آن يا عبير
[ سعدى ]
اى كه بر مَه كشى از عنبرِ سارا چوگان * مضطرب حال مگردان منِ سرگردان را
[ حافظ ، غزل 9 / 4 ص 34 ]
زلفِ چون عنبرِ خامش كه ببويد ؟ هيهات ! * اى دلِ خام طمع ، اين سخن از ياد ببر
[ حافظ ، غزل 245 / 3 ص 506 ]
آن را كه بوىِ عنبرِ زلفِ تو ، آرزوست * چون عود ، گو بر آتشِ سوزان بسوز و ساز
[ حافظ ، غزل 255 / 3 ص 526 ]
مگر تو شانه زدى زلفِ عنبر افشان را * كه باد غاليه ساى است و خاك عنبر بوست
[ حافظ ، غزل 57 / 5 ص 130 ]