سپهر
؛ به كسر اوّل و ثانى ، معروف است كه آسمان باشد و به عربى سماء خوانند .
[ برهان قاطع ]
به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو * ترا كه گفت كه اين زال تركِ دستان گفت
[ حافظ ]
سپهر بر شده پرويزنى است خون افشان * كه ريزهاش سرِ كِسرى و تاج پرويز است
مجوى عيشِ خوش از دورِ واژگونِ سپهر * كه صافِ اين سرِ خُم جمله دردى آميز است
[ حافظ ]
سيرِ سپهر و دورِ قمر را چه اختيار * در گردشند بر حَسَبِ اختيارِ دوست
گِرِه ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن * كه فكرِ هيچ مهندس چنين گره نگشاد
مباش بىمى و مطرب كه زيرِ طاقِ سپهر * به اين ترانه غم از دل به در توانى كرد
چشمِ آسايش كه دارد ؟ از سپهرِ تيزرو * ساقيا جامى به من ده تا بياسايم دمى
در نيلِ غم فتاد ، سپهرش به طنز گفت * الآن قد ندمت و ما يَنْفَع النَدَم
موكب
؛ به فتح اوّل بر وزن مركب ، به معنى لشكر و سپاه باشد . بر وزن مجلس ( به كسر سوم ) به معنى گروه سواره [ برهان قاطع ]
مفاد بيت : در شرح رموز غيبت گويت . . .
اينست كه « غيبگويىهاى تو براى عقل ، كار و بارى ساخته و هميشه عقل به شرح آن رموز مشغولست »
عفو
؛ از گناه كسى در گذشتن ، بخشودن ، گذشت كردن ، بخشايش ، گذشت آمرزش ( معين ) .