وسائل باشد از بهرم مهيا * ولى حاشا كه دل بندم به دنيا
من و بودن اسير بند لذات ؟ ! * من و راه هوس ؟ ! هيهات هيهات
من و حرص و هوى و آزمندى ؟ ! * من و خودكامگى و خودپسندى ؟
من و فكر شكم چون ميش پروار * من و بودن چو حيوان شكمخوار ؟
كجا بر خود كنم اين درد هموار * كه خوش باشم من و جمعى گرفتار
بسا كس در نقاط دور كشور * گرسنه بر سر بالين نهد سر
بسا مسكين بدبخت پريشان * دلش پرپر زند بهر يكى نان
بسا طفل يتيم رنجديده * شبى سير از غذا خود را نديده
چسان من اين ميان آرام گيرم * به خوردن شيوهء انعام گيرم
چو وضع خلق را در ديده دارم * به خود پرداختن هرگز نيارم
چو باشم من امير اهل اسلام * نگيرم لحظهاى ز انديشه آرام
كنم با بيكسان خود را برابر * مگر غم را كنند احساس ، كمتر
به قوت و جامه گيرم سخت بر خويش * شوم همرنگ محرومان دلريش
مگر چون خويش را با من بسنجد * ز اندوه تهيدستى نرنجند
چنان بر نفس خود گيرم كنون سخت * كه با نانى شود خوشحال و خوشبخت
و گر آرم نمك جاى خورش پيش * شود خرسند و ننمايد طلب ، بيش
بهار آزادى ص 27 - 28 - 29 از محمد حسين بهجتى شاعر ديگر در اين باب سروده است :
عامل بصره بدى ابن حنيف * گشت اندر خانهء يك مرد ضعيف
گشت مخبر زين ضيافت بو تراب * نامهء بنوشت و بنمودش عتاب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
به غاية المرام - ملا احمد واعظ بيرجندى ص 116 نگاه كنيد