مىنيوشد گوش او ذكر ملك * هم نواى نغمهء سوق فلك
سر ما من شيء الا يافته * حمد و تسبيح حصارا را يافته
عقل را باشد زبانى راستگوى * هر سخن را بىكم و بىكاست گوى
حكمتش از لب فرو ريزد جواب * فهو عين الصدق ينبوع الصواب
عقل را پائى بود گردون نورد * پيش پايش پست سقف لاژورد
پايهاى عقل باشد عرشپوى * عرش را تا يكقدم تا فرش پوى
عقل جانان را سوى جانان مىبرد * قطرهها را سوى عمان ميبرد
عقل جانت را رها سازد ز غم * هم دل از اندوه و هم تن از سقم
هم بود در روز وحدت يار تو * هم بود در شام غم غمخوار تو
هر كه را عقل و خرد انباز شد * بر رخش درهاى شادى باز شد
هر كه را در خورد اينها دادهاند * هر چه او را داد بايد دادهاند
گر ترا همت شكم پروردنست * جمع آن و اين براى خوردنست
هم مزاج گاو و خر باشى يقين * پيش و بالائى براى خود گزين
آخورى از بهر او بنياد كن * و ز علفزاران هم از او ياد كن
هر كجا بينى خرى در آخورى * ياد او كن كز جوانى بر خورى
ور ترا همت بخلق آزاريست * حمله دريدن خونخواريست
خويش را بشناس هستى از سباع * انما الاجناس يعرف بالطباع
سوى مردم حمله آرى چون سگى * ور زنى زخمى سگى پس بدرگى
عفعف سگ دان همه دشنام خود * حك كن از ديوان مردم نام خود
ور بدرى يا تو گرگى يا پلنگ * هست آنان را از همناميت ننگ
همچنان خو را از اينسان كن قياس * خويش را از طبع و خوى خودشناس
نزد دانايان بود اين آشكار * اى صفائى اين سخن را واگذار
كتاب طاقديس صفحه 127 - 126 از آخوند ملا احمد نراقى