قصيده در رثاء مرحوم آقاى معلم حبيبآبادى از اديب توانا آقاى فضل اللّه اعتمادى خوئى
نبندد دل به دنيا هيچ هشيار * كه با كجرو نمىگردد كسى يار
بجز دادار عالم ، اين كهن دير * نگرديده سراى هيچ ديار
اگر نوشى دهد با آن بود نيش * اگر رويد گلى با آن دهد خار
جهان باشد كله بردار رندى * كه بىسر كرده بس ديهيم و دستار
گهى اندر قفس مانند مرغى * نمود اين دهر ، سنجر را گرفتار
گهى اندر دل زندان ، چو عاصى * فكند اين دار دون ، مسعود را خوار
نظر با ديده دل كن كه بينى * به زير پا هزاران ماه رخسار
نگويم انزوا كن شيوه خود * بكنجى دست روى دست بگذار
در اين دوران ، كه دوران ترقيست * بشر پا مىنهد بر روى اقمار
به افلاك از پى كشف حقايق * بشر همچون كواكب گشته سيار
نه فكر زندگى باش و نه مكنت * رها كن فن و شغل و حرفه و كار
ولى گويم چو عمر ماست فانى * بجور و كين كسى از خود ميازار
مبادا تا كه با دست و زبانت * دلى گردد حزين يا ديدهاى زار
چرا بايد بجاى مهر و اشفاق * محيط زيست گردد جاى پيكار
مشو مست مى جام تكبر * كه دارد دردسرها بهر خمار
مشو غره بمال و منصب خويش * كه صدها چون تو ديده چرخ دوار
مشو غافل ز امر حق كه آخر * ز عمرت درنوردد مرگ طومار
اگر از دل كنى رو سوى يزدان * هميشه باشدت يزدان نگهدار