در قفاى شاه رفتى هر زمان * بانك مهلا مهلنش بر آسمان
كى سوار سرگران كم كن شتاب * جان من لختى سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو * تا ببويم آن شكنج موى تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز * گوشهء چشمى به آنسو كرد باز
ديد مشكينموئى از جنس زنان * بر فلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو مردآفرين روزگار * زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاك درش نقش جبين * زن مگو دست خدا در آستين
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد * تا رخش بوسد الف را دال كرد
همچو جان خود در آغوشش كشيد * اين سخن آهسته در گوشش كشيد
كاى عنانگير من آيا زينبى * يا كه آه دردمندان در شبى
جان خواهر در غمم زارى مكن * با صدا بهرم عزادارى مكن
پيش پاى شوق زنجيرى مكن * راه عشق است اين عنانگيرى مكن
با تو هستم جان خواهر همسفر * تو به پا اين راه كوبى من بسر
خانهسوزان را تو صاحبخانه باش * با زنان در همرهى مردانه باش
معجر از سر پرده از رخ وا مكن * آفتاب و ماه را رسوا مكن
هرچه باشد تو على را دخترى * مادهشيرا كى كم از شير نرى !
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 1789
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص١٧٨٩