مختارى باسلامبول رفت ، و در اواخر سنه 1278 كه اختلاف سرحدى بين دولتين ايران و عثمانى بهم رسيد وى آن را بوجهى نيكو رفع كرده و كفايت خود را بظهور رسانيده و در سنه 1279 به سفر حج بيت اللّه الحرام رفت ، و مقرراتى براى آسايش حجاج ايرانى با شريف مكه به عمل آورد . و در سنه 1280 بأمر ناصر الدين شاه بطهران آمده و عضو شوراى كبراى دولتى گرديد ، و بغايت مورد علاقه ناصر الدين شاه قرار گرفت ، و چيزى نشد كه هم در آن سال باستامبول برگشت ، و پس از چندى باز بطهران آمد و باغ بهارستان را خريده و در آنجا عمارتى بر پا كرد ، و در سنه 1282 بعد از وفات ميرزا جعفر خان مهندس ( كه در 1279 بيايد ) لقب او را كه مشير الدوله بود يافت ، و در سنه 1285 بعنوان مرخصى از استانبول بتهران آمد ، و در سنه 1287 كه ناصر الدين شاه مىخواست بعنوان زيارت عتبات عاليات بعراق عرب برود و دولت عثمانى نظر بمصالح سياسى اجازه نمىداد ، وى آن دولت را مجبور كرد كه رسما از شاه دعوت كند ، و خود نيز از استانبول حركت كرده و ببغداد آمد و در كرمانشاه بشاه ملحق شد ، و ناصر الدين شاه براى تقدير و تشويق وى وزارت ( وظائف و أوقاف ) را بوى واگذاشت ، و در همين سفر است كه خزانهء مباركهء علويه ( كه ممنوع از مشاهده و سقف آن با سرب پوشيده بود ) گشايش يافت و محتويات آن مشاهده و هريك از دولتين ايران و عثمانى از آن نسخه برداشتند ، و در 29 ماه رمضان اين سال شاه در بغداد وى را وزير عدليه نمود ، و در 13 رجب سنه 1288 وى را در تهران سپهسالار قشون كرد ، و اين لقب قبلا مخصوص ميرزا محمد خان سپهسالار بود و به ديگرى داده نشده بود ، و در 29 شعبان همان سال وى را صدراعظم نمود و او شروع باصلاحات چندى كرد ، و در اين وقت كه گرانى و قحطى معروف در ايران رخ داده بود وى كمكهاى شايانى به فقرا كرد ، و در سنه 1289 مدرسهاى مجانى بنام مشيريه افتتاح كرد . و در سنه 1290 شاه را به سفر فرنگ واداشت و خود هم همراهى نمود .
و بالاخره از كثرت اعمال اصلاحيه كه در ايران به عمل آورد ، دولت تزارى روس تاب تحمل آن را نياورده و در مقام كارشكنى او برآمد و در اثر آن چون شاه ببندر انزلى ( پهلوى ) رسيد ، جمعى از تهران صورت تلگرافى تنظيم و بشاه مخابره كردند كه : اگر با قزوينى بطهران مىآييد نيائيد كه ما شما را نمىپذيريم ! و شاه وحشت كرده راحت آنى
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 1144
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص١١٤٤