چندين هزار ذرّه سراسيمه مىدوند * در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست
وقتى ماهيان جمع شدند و گفتند : چندگاه است كه ما حكايت آب مىشنويم و مىگويند حيات ما از آب است ، و هرگز آب را نديدهايم . بعضى شنيده بودند كه در فلان دريا ماهى هست دانا ، آب را ديده ، گفتند : پيش او رويم تا آب را به ما نمايد . چون به او رسيدند و پرسيدند گفت : شما چيزى به غير آب به من نماييد تا من آب را به شما نمايم .
با دوست ما نشسته كه اى دوست ! دوست كو ؟ * كوكو همى زنيم ز مستى به كوى دوست
* * *
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مىكرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود * طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
بىدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
* * *
در ديدهء ديده ديدهاى مىبايد * و ز خويش طمع بريدهاى مىبايد
تو ديده ندارى كه ببينى او را * ورنه همه اوست ديدهاى مىبايد « 1 »
هامش
( 1 ) - « كلمات مكنونة من علوم أهل الحكمة و المعرفة » كلمهء اوّل ، ص 2 - 6 ، چاپ فراهانى ، تهران .