خاصه او آن كس است كه از سبب ديدن رهاست ، اگر آسياى احوال گردان است قطب مشيت بجاست .
الهى ! آتش يافت با نور شناخت آميختى ، و از باغ وصال نسيم قرب انگيختى ، باران فردا نيت برگرد بشريت ريختى ، به آتش دوستى آب و گل سوختى ، تا ديده عارف را ديدار خود آموختى .
الهى ! عنايت تو كوه است و فضل تو درياست . كوه كى فرسود و دريا كى كاست ؟ عنايت تو كه جست و فضل تو كه واخواست ؟ پس شادى يكى است كه دوست يكتاست .
الهى ! نه ديدار ترا بهاست ، و نه راهى را صحبت سزاست ، و نه از مقصود ذرّهاى در جان پيداست ، پس اين درد و سوز در جهان چراست ؟ پيداست كه بلا را در جهان چند جاست ، اين همه سهل است اگر روزى به اين خار خرماست .
آه از روز بترى ، فرياد از درد واماندگى !
الهى ! چه سوز است اين كه از بيم فوت تو در جان ما ؟ در عالم كس نيست كه ببخشايد به روز زمان ما .
الهى ! دلى دارم پر درد و جانى پر زحير ، عزيز دو گيتى ! اين بيچاره را چه تدبير ؟
الهى ! اين همه شادى از تو بهره ماست . چون تو مولى كراست ؟ و چون تو دوست كجاست ؟ و به آن صفت كه تويى از تو خود جز اين نه رواست ، و تا مىگويى كه اين خود نشان است و آيين فرداست ،
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 58
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٥٨