الهى ! آن كس كه زندگانى وى تويى ، او كى بميرد ؟ و آن كس كه شغل وى تويى ، شغل بسر كى برد ؟
اى يافته و يافتنى ، نه جز از شناخت تو شادى ، نه جز از يافت تو زندگانى ، زنده بىتو چون مرده زندانى ، و صحبت يافته با تو نه اين جهان نه آن جهانى .
الهى ! نه جز از شناخت تو شادى است نه جز از يافت تو زندگانى ، زنده بىتو چون مرده زندانى است ، زندگانى بىتو مرگى است و زنده به تو زنده جاودانى است .
بىجان گردم كه تو ز من پر گردى * اى جان جهان تو كفر و ايمان منى
اين كار را مردى ببايد با دلى پر درد ، اى دريغا كه نه در جهان مرد ماند و نه در دلها درد !
الهى ! از بيم تواند بود ، به جان رسيدم ، هيچ ندانم كه با چنين نفس با چنين كار چون افتادم ، هيچ عبرت نگرفتم و خلقى به عبرت خويش نديدم ، هر چند كوشيدم كه يك نفس از آن خود شايسته تو بينم نديدم .
ملكا ! دانى كه نه بىتو خود را اين روز گزيدم !
الهى ! راز كسى را كه خود خواندى ظاهر مكن و جرمى كه خود پوشيدى !
كريما ! ميان ما با تو داور تويى ، آن كن كه سزاى آنى !
بنده را وقتى ببايد كه از تن زبان ماند و بس ، و از دل نشان ماند و بس ، و از جان عيان ماند