وجود مستى بىخمار :
دل زان خواهم كه بر تو نگزيند كس * جان زانكه نزد بىغم عشق تو نفس
تن زان كه بجز مهر تواش نيست هوس * چشم از پى آن كه خود ترا بيند و بس
الهى ! بهاء عزّت تو جاى اشارت نگذاشت ، قدم وحدانيت تو راه اضافت برداشت ، تا گم كرد رهى هر چه در دست داشت و ناچيز شد هر چه مىپنداشت .
الهى ! زان تو مىفزود ، و زان رهى مىكاست ، تا آخر همان ماند كه اول بود راست :
گفتى كم و كاست باش خوب آمد و راست * تو هست بسى رهيت شايد كم و كاست
نيازمند را رد نيست ، و در پس ديوار نياز مگر نيست ، و دوست را چون نياز وسيلتى نيست .
الهى ! مشرب مىشناسم اما واخوردن نمىيارم ، دل تشنه و در آرزوى قطرهاى مىزارم ، سقايه مرا سيرى نكند ، من در طلب درياام ، بر هزار چشمه و جوى گذر كردم تا بو كه دريا دريابم ، در آتش عشق غريقى ديدى ؟ من چنانم ، در دريا تشنهاى ديدى ؟ من آنم ، راست به متحيرى مانم كه در بيابانم ، فريادم رس كه از دست بيدلى به فغانم .
الهى ! غريب ترا غربت وطن است ، پس اين كار را كى دامن است ؟ چه سزاى فرج است