الهى ! از آنچه نخواستى چه آيد ؟ و آن را كه نخواندى كى آيد ؟ ناكشته را از آب چيست ؟
و نابايسته را جواب چيست ؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است ؟ و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنار است ؟ قسمى رفته نفزوده و نكاسته چتوان كرد ، قاضى اكبر چنين خواسته ، شيطان در افق اعلى زيسته ، و هزاران عبادت برزيده چه سود داشت كه نبود بايسته . . . .
آه از قسمى پيش از من رفته ! فغان از گفتارى كه خود رايى گفته ! چه سود ارشاد بوم يا آشفته ؟ ترسان از آنم كه آن قادر در ازل چه گفته !
الهى ! گر زارم در تو زاريدن خوش است ، ور نازم به تو نازيدن خوش است .
الهى ! شاد بدانم كه بر درگاه تو مىزارم ، بر اميد آنكه روزى در ميدان فضل به تو نازم ، تو من فا پذيرى و من فاتو پردازم ، يك نظر در من نگرى و دو گيتى به آب اندازم .
الهى ! بنده با حكم ازل چون برآيد ؟ و آنچه ندارد چه بايد ؟ جهد بنده چيست ؟ كار خواست تو دارد ، بنده به جهد خويش نجات خويش كى تواند ؟
الهى ! اى سزاى كرم و اى نوازنده عالم ! نه با جز تو شادى است نه با ياد تو غم ، خصمى و شفيعى و گواهى و حكم ، هرگز بينما نفسى با مهر تو بهم ، آزاد شده از بند وجود و عدم ، باز رسته از زحمت لوح و قلم ، در مجلس
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 32
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٢