الهى ! چه عزيز است او كه تو او را خواهى ، ور بگريزد او را در راه آيى . طوبى آن كس را كه تو او رايى ، آيا كه تا از ما خود كرايى ؟
دو گيتى در سر دوستى شد و دوستى در سر دوست ، اكنون نمىيارم گفت كه اوست .
چشمى دارم همه پر از صورت دوست * با ديده مرا خوش است تا دوست در اوست
از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست * يا اوست به جاى ديده يا ديده خود اوست
فردا در موقف حساب اگر مرا نوايى بود و سخن را جايى بود ، گويم : بار خدايا از سه چيز كه دارم در يكى نگاه كن : اوّل سجودى كه هرگز جز ترا از دل نخواستست ، ديگر تصديقى كه هر چه گفتى گفتم كه راستست ، سديگر چون باد كرم برخاستست دل و جان جز ترا نخواستست .
جز خدمت روى تو ندارم هوسى * من بىتو نخواهم كه بر آرم نفسى
الهى ! نمىتوانيم كه اين كار بىتو بسر بريم ، نه زهره آن داريم كه از تو بسر بريم ، هرگه كه پنداريم كه رسيديم از حيرت شما روا سر بريم .
خداوندا ! كجا بازيابيم آن روز كه تو ما را بودى و ما نبوديم ؟ تا باز به آن روز رسيم ، ميان آتش و دوديم .
اگر به دو گيتى آن روز يابيم بر سوديم . و ر بود خود را دريابيم به نبود خود خشنوديم .