زبان است و مهر تو ميان سر و جان ، يافت تو روز است كه خود برآيد ناگاهان ، يابنده تو نه به شادى پرداز و نه به اندهان ، خداوندا ، بسر بر مرا كارى كه از آن عبارت نتوان ، تمام كن بر ما كارى با خود كه از دو گيتى نهان .
مشرب مىشناسم اما فاخوردن نمىيارم ، دل تشنه و در آرزوى قطرهاى مىزارم ، سقايه مرا سير نكند كه من در طلب دريايم . به هزار چشمه و جوى گذر كردم تا بو كه دريا دريابم . در آتش غريقى ديدى ؟
من چنانم . در دريا تشنه ديدى ؟ من همانم . راست ، ماننده متحيّرى در بيابانم . همى گويم :
« فرياد رس ، كه از دست بيدلى بفغانم ! »
خداوندا ! هر كه شغل وى تويى شغلش كى بسر شود ؟ هر كه به تو زنده است هرگز كى بميرد ؟ جان در تن گر از تو محروم ماند چون مرده زندانى است ، زنده اوست به حقيقتكش با تو زندگانى است .
آفرين خداى بر آن كشتگان باد كه ملك مىگويد : « زندگانند ايشان » .
الهى ! شاد بدانيم كه اول تو بودى و ما نبوديم ، كار تو درگرفتى و ما نگرفتيم ، قيمت خود نهادى و رسول خود فرستادى !
الهى ! هر چه بىطلب به ما دادى به سزاوارى ما تباه مكن ، و هر چه بجاى ما كردى از نيكى ، به عيب
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 35
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٥