13 - مآب : سرانجام ، اسم زمان و مكان اوب [ بازگشت ] نيز مىباشد .
14 - خليفة : شرح معناى خليفه گذشت ، خلاصهاش چنين است :
معناى خليفة اللّه در قرآن چنان كه برخى گفتهاند ، خلافت نوع انسان در زمين نيست ، بلكه مراد : امام و پيشواى برگزيده از سوى خدا براى هدايت مردمان و قضاوت در بين ايشان است ، چنان كه از سخن خداى متعال به داود عليه السّلام آشكار مىگردد : يا داود انا جعلناك خليفة فى الأرض فاحكم بين الناس بالحقّ اى داود ما تو را جانشين در زمين قرار داديم ، پس ميان مردم به حق داورى كن .
15 - خيرة : اختيار و حق گزينش .
16 - وطر : نياز مهم و مورد توجه كه هرگاه به آن رسيد مىگويند : قضى وطره ، نيازش را برآورده ساخت .
17 - ادعياؤهم : منسوبان به آنان ، دعى : كسى كه او را به قومى نسبت دهند و از آنان نباشد ، مصداق بارز آن ، پسرخواندگى است .
18 - سنّة اللّه : نظام خداوندى كه براى مخلوقات تقدير كرده ،
سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا
فرمان خدائى و شريعتى كه بر پيامبران پيشين فرستاده است .
19 - قدرا مقدورا : اندازه تدبير شده ، قدر اللّه الرزق روزى را محدود و اندك قرار داد .
20 - جذاذ : قطعهقطعه شده ، شكسته شده .
21 - فتى : جوان شاداب ، تازه جوان ، به غلام و كنيز هم براى عطوفت و دلجوئى فتى گفته مىشود ، و نيز مردان كامل و جوانمردان ، ولى در اينجا مقصود نوجوان است .
22 - نكسوا : از روى خوارى و خفت سربزير شدند .
23 - سقاية : ظرف آب خوردن كه گاهى پيمانهاش مىكنند .
24 - عير : كاروان حامل بار ، مردان و شتران ، قافله شتر يا قافله انسانى .
25 - صواع : پيمانه ، همان ظرف آب خورى كه گذشت .
26 - زعيم : ضامن ، كفيل .