آبگينه را هم گفتهاند .
آب خو -
بر وزن نازبو جزيرهء عميق ميان دريا را گويند يعنى درختان و نباتات آن ظاهر بود ليكن آب داشته باشد و تعيش در آن نتوان كرد .
آبخور -
با واو معدوله و راى قرشت به معنى نصيب و قسمت باشد و مشربه و آبخورى را نيز گويند و سرچشمه و كنار دجله و امثال آن باشد كه مردمان و جانوران از آنجا آب بردارند و خورند و آن را به عربى منهل و عطن خوانند .
آب خورد
با واو معدوله و سكون را و دال بىنقطه به معنى آب خور است و نصيب و قسمت و غيره باشد و توقف نمودن و مقام كردن را نيز گويند .
آب خوست -
بر وزن نارپوست خشكى و جزيره ميان دريا را گويند و بعضى به اين معنى به فتح خا و سكون واو معدوله گفتهاند كه بر وزن خاربست باشد و جزيرهاى را خواستهاند كه آب در آن متعفن شده و گنديده باشد به مرتبهء كه در آن تعيش نتوان كرد و محلى را نيز گويند كه آب آن را كنده باشد و آن را آب كندهم مىگويند .
آب خون -
بر وزن واژگون به معنى آب خوست كه جزيره و خشكى ميان دريا باشد .
آب خيز -
بر وزن آبريز زمينى باشد كه هر جاى آن را بكنند آب بيرون آيد و به معنى طغيان آب و كوهه و موجهء آب نيز گفتهاند و به معنى ناودان هم آمده است .
آب دار -
بر وزن تابدار گياهى است مانند ليف خرما و هر چيز با طراوت و پر آب را نيز گويند از ميوه و جواهر و كارد و شمشير را هم گفتهاند و كنايه از مردم صاحب سامان و مالدار هم هست .
آب دان -
بر وزن آسمان مخفف آبادان است و جاى عميقى را نيز گويند كه آب در آن جمع شود و به عربى غدير خوانند و ظرف و انايى كه آب در آن كنند همچنان كه نمكدان و كيفدان و سرمهدان ظرف نمك و كيف و سرمه است و مثانه آدمى و حيوانات را هم گفتهاند به اعتبار جمع شدن شاش و بول در آنجا .
آب در چشم ندارد -
يعنى بىحياست و شرم ندارد .
آب در جگر داشتن -
كنايه از مستى باشد و كنايه از توانگرى هم هست .
آب در جگر ندارد -
يعنى مفلس است و چيزى ندارد .
آب در جوى آمدن -
كنايه از آمدن دولت رفته باشد .
آب در جوى تست -
كنايه از آن است كه بخت و اقبال و دولت و فرماندهى و حل و عقد امور خلائق به دست تست .
آب در جوى نماندن -
كنايه از رفتن دولت باشد .
آب در چيزى كردن -
كنايه از دغلى و ناراستى به كار بردن باشد .
آب در ديده ندارد -
كنايه از آن است كه شرم و حيا ندارد .
آب در شكر دارد -
يعنى ضعيف و گدازان است .
آب در هاون سودن -
كنايه از كار بيهوده كردن و مرتكب امرى شدن كه نتيجه نداشته باشد .
آب در هاون كوفتن -
به معنى آب در هاون سودنست كه كنايه از كار بيهوده كردن باشد .
آب دست -
بر وزن خاربست استنجا كردن به آب و وضو ساختن باشد و زاهد پاكدامن را نيز گويند و كارگرى را هم گفتهاند كه دست او در كارها با طراوت باشد .
آب دستان -
بر وزن آب دندان به معنى ابريق و آفتابه و مطهره و مانند آن باشد .
آب دستاندار -
يعنى آفتابهدار و تركان آفتابچى گويند .
آب دستدان -
با دال ابجد به الف كشيده و به نون زده به معنى آب دستانست كه آفتابه و ابريق باشد .
آب دسدان -
با دال ابجد بر وزن و معنى آب دستانست كه آفتابه و ابريق و مانند آن باشد .
آب دندان -
به سكون ثالث بر وزن باربندان حريف كول و مفت و مغلوب را گويند يعنى شخصى كه هميشه در قمار ازو توان برد و جنسى از امرود بود و آن ميوهاى است معروف و قسمى از انار نيز مىباشد و نام نوعى از حلوا هم هست و به معنى مضبوط و موافق نيز آمده است و شجر و گياه را هم گفتهاند و به كسر ثالث برق تابش و صفاى دندان را گويند .
آب ده دست -
به كسر دال ابجد و هاى هوز اشاره به