تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پزشكي سنتى و عاميانه مردم ايران با نگاه مردم شناختى ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
گرماگرم با پارچه‌اى روى گوش مىبندند تا چرك آن را بكشد ( افشار سيستانى ، 1370 : 392 ) .

يرقان :

در بافق براى درمان مقدارى خون خروس به بدن مريض مىمالند ( جانب اللهى ، 1384 : 123 ) . در شوش مريض را جلوى آفتاب نشانده ، سرش را مىتراشيدند و تيغ مىزدند و جوجهء سياهى را روى سر بيمار مىنشاندند تا نوك بزند و خون كثيف خارج شود ( تراب‌زاده و ديگران : 145 ) .

لكه و پيس :

در لرستان تخم خروس را با دنبه مخلوط مىكنند و زن باردار به صورت مىمالد تا لكه‌ها بر طرف شود ( اسديان خرم‌آبادى و ديگران : 252 ) . در خراسان براى درمان لكهء پوست به‌خصوص صورت ، خايهء خروس را در آب مىاندازند و سه روز مىگذارند بماند تا خوب خيس بخورد و خواص خود را به آب بدهد . پس از آن از آب خايه خروس روزى يك‌بار روى لكه‌ها مىمالند ( شكورزاده : 269 ) . در هزاوه تخم خروس را خشك مىكنند و مىكوبند و پودر آن را به صورت مىمالند ( ضيغمى : 173 ) .

سردرد :

در لرستان موى وسط سر را مىتراشند و سر خروس بر آن مىبرند ( اسديان خرم‌آبادى و ديگران : 262 ) .

خروسك ( خناق ) :

در خراسان رودهء خروسى را كه تازه كشته‌اند گرماگرم روى آن مىگذارند تا بادش را بكشد ( شكورزاده : 244 ) .

كليه‌درد :

در ايرانشهر پوست خشك شدهء سنگدان مرغ را با نبات مىكوبند و مىخورند ( جانب اللهى ، 1381 : 256 ) .

سوء هاضمه و قبض شكم :

در ايرانشهر مرغ زردرنگى كه تازه به تخم آمده مىكشند و به مريض مىدهند ( جانب اللهى ، 1381 : 257 ) .

مسموميت :

در ايرانشهر گوشت مرغ زردرنگ تازه به تخم آمده را مفيد مىدانند ( همان : 259 ) .

نازايى :

در شيراز زنانى كه رحمشان به اصطلاح گرم بود ( زنانى كه دورهء قاعدگىشان هر دفعه دو سه روز عقب مىافتد ) و بچه نمىپذيرفت ، براى باردار شدن جوجه خروس را مىكشتند و پر مىكندند ، بعد شكم آن را خالى مىكردند و مقدارى كاسنى در آن مىريختند و مىپختند . زن بايد آن را همان‌طور گرچه تلخ‌مزه بود بخورد ( همايونى ، 1353 : 27 ) .

سقط جنين :

در خراسان زنى كه مىخواهد بچه سقط كند ، پر مرغ يا ريشهء نهال خرما را در رحم خود فرو مىكند و آن را چند بار مىچرخاند تا رحم تحريك شود و موجب سقط جنين گردد ( شكورزاده : 126 ) .

زخم ختنه :

در مهريز پاى مرغ را مىسوزاندند و خاكستر آن را روى زخم مىريختند ( جانب اللهى ، 1386 : 55 ) .