است و تكليف در كار نيست . و اگر خلع نمودن و عزل كردن در دست امام است بىمعنى خواهد بود قول ابو بكر به امّت كه « اقيلونى » در حالتى كه بنا بر كراهتى كه از خلافت داشت اراده كرده بود كه خلع كند نفس خود را از خلافت .
زيرا بنا بر اين شق ، اختيار در دست امام است و امت را اصلا دخل نيست در عزل امام . و به تحقيق اين معنى هم تناقضى ديگر است كه لازم مىآيد بر جماعتى كه امامت را به اختيار مردم مىدانند نه به نص خداى تعالى و رسول او و از اين تناقض لازم مىآيد كه اين مذهب باطل باشد .
و به درستى كه هر گاه تو تأمل كنى قول أمير المؤمنين عليه السّلام را در خطبهاى كه در كوفه فرموده وقتى كه حرف خلافت مذكور مىشده ، مىيابى آن قول را غريب و عجيب و مىدانى مخالفت باطن ابو بكر را با ظاهر در وقتى كه مىگفت « اقيلونى » و يقين مىكنى به حيله و تلبيسى كه او در اين قول به كار برده و مطلع مىشوى بر گمراهى و بىدينى او .
و آن قول حضرت امير المؤمنين عليه السّلام اين است كه :
« فيا عجبا بينا هو يستقيلها في حياته اذ عقدها لآخر بعد وفاته »
« 1 » ؛ يعنى اى گروه مردمان ، تعجب كنيد تعجب كردنى در اثناى اينكه وى به مردم مىگفت : فسخ كنيد بيعتى را كه با من كردهايد در زمان حيات من ، عقد مىكرد خلافت را بعد از فوت خود از براى ديگرى كه عمر باشد . و اللَّه نسأل التوفيق .
هامش
( 1 ) « نهج البلاغه ، ترجمه شهيدى » ص 10 ، خطبه سوم .