پندنامه بوزرجمهر به خسرو از شاهنامه :
چنين گفت " كاى داور تازهروى * كه بر تو نيابد سخن عيبجوى
" برين كار چون بنگرد روزگار * از او نام نيكو بود يادگار
" ز گيتى دو چيز است جاويد و بس * دگر هرچه باشد نماند بكس
" سخن گفتن نغز و كردار نيك * بماند چنان تا جهانست و ريگ
" ز خورشيد و از باد و از آب و خاك * نگردد تبه نام و گفتار پاك
" دگر خشم و رشكست و ننگست و كين * چو نمام و دوروى و ناپاكدين "
" دگر آنكه از كس ندارد سپاس * به نيكى و هم نيست يزدانشناس "
" گزين بگذرى خسروا ديو رشك * يكى دردمندى بود بىپزشك
اگر در زمانه كسى بىگزند * ببيند شود جان او دردمند
" دگر ديو نمام كو جز دروغ * نداند نراند سخن با فروغ "
" چنان چون تن و جان كه يارند و جفت * تنومند پيدا و جان در نهفت "
جواب انوشيروان و تعبير كردن بوزرجمهر :
نگر خواب را بيهده نشمرى * يكى بهره دانش ز پيغمبرى
شبى خفته بد شاه نوشين روان * خرد پيرو بيدار و دولت جوان
چنان ديد در خواب كز پيش تخت * برستى يكى خسروانى درخت
شهنشاه را دل بياراستى * مى و رود و رامشگران خواستى
فرستاد بر هر سوئى موبدى * جهانجوى و بيداردل بخردى
همىخواندنديش بوزرجمهر * نهاده بدان دفتر از مهر چهر
ز موبد چو بشنيد بوزرجمهر * به دو داد گوش و برافروخت چهر