" كتابيست اى شاه گسترده كام * كه آن را بهندى كليله است نام
" كه آن هست با درج در گنج شاه * براى و بدانش نماينده راه
بگنجور فرمان دهد تا ز گنج * سپارد به من گر ندارد برنج "
به راه اندرآمد دل آباد و شاد * بسى دانشى نو گرفته به ياد
زره چون رسيد اندران بارگاه * نيايشكنان رفت نزديك شاه
به دو گفت شاه " اى پسنديده مرد * كليله روان مرا زنده كرد
" تو اكنون ز گنجور بستان كليد * ز چيزى كه شايد بيايد گزيد "
چو آمد بنزديك تختش فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز
چنين گفت برزوى را شهريار * كه " بىبدره و گوهر شاهوار
" چرا رفتى اى رنجديده ز گنج ؟ * كسى را سزد گنج كو ديد رنج "
" چنين داد برزوى پاسخ بشاه * كه " اى تاج تو برتر از چرخ ماه
" يكى آرزو خواهم اى شهريار * كه ماند ز من در جهان يادگار
" كه بنويسد اين نامه بوزرجمهر * گشايد بر اين رنج برزوى چهر
" نخستين در از من كند يادگار * بفرمان پيروزگر شهريار "
ببوزرجمهر آن زمان شاه گفت * كه " اين آرزو را نبايد نهفت "
نويسنده از كلك چون خانه كرد * ز برزوى يك در سر نامه كرد
9 - بوزرجمهر ( بزرگمهر ) -
نام بوزرجمهر وزير نوشيروان ، بهمانند بعضى اسامى ديگر تاريخى چون اسكندر و لقمان و امثال آنها در تاريخ مانده است . افسانهها و حكايات زيادى درباره وى نقل گرديده ، كه ممكن است بسيارى از آنها از حقيقت دور باشد ، اما