فردوسى در داستان سياوش و سودابه گويد :
يكى كودكى دارم اندر نهان * ز پشت تو اى شهريار جهان
" ز بس رنج كشتنش نزديك بود * جهان پيش من تنگ و تاريك بود "
يكى داروئى ساز كين بفكنى * تهى مانى و راز من نشكنى "
چو شب تيره شد داروئى خورد زن * بيفتاد از او بچه اهرمن
دو بچه چنان چون بود ديو زاد * چه باشد خود از ديو و جادو نژاد ؟
دو كودك بر آنگونه بر طشت زر * نهاده بخوارى و خسته جگر
بباريد سودابه از ديده آب * همىگفت " روشن ببين آفتاب
همىگفتمت كوچه كرد از بدى * بگفتار او خيره ايمن شدى .
همىگفت كاين را چه درمان كنم * نشايد كه اين بر دل آسان كنم
سرانجام گفتند " كاين كى بود * به جامى كه زهر آكنى مىبود
" دو كودك ز پشت كسى ديگرند * نه از پشت شاهند و زين مادرند "
خلاصه آنكه در ايران باستان طبق گفته هردوت راستى و وفاى بعهد و مردانگى به عنوان صفات بارز انسانى بوده است . از آن گذشته مرد بايد بسيار عفيف و در حفظ عصمت خود كوشا باشد و اگر ميل و علاقه جنسى با زنى ناروا بود ، مرد عموما از او پرهيز مىكرد ، چنان كه رودابه و زال كه عاشق يكديگر بودند ، پس از آنكه به هم مىرسند و مى و از بوس و كنار متمتع مىشوند ولى جلوتر نمىروند .
فردوسى فرمايد :
همىبود بوس و كنار و نبيند * مگر شير كو گور را نشكريد