مصدّع : سردردآور
مضحكه : لطيفه و بذله
مضمحل شدن : نيست و نابود شدن
مضمضه : آب در دهان جنبانيدن
مطبوع : خوشآينده
مطفى : فرونشانندهء آتش
مطنجن : چيزهاى بريان كرده ، در تابه پخته
مطوّل : دراز و طولانى
معاجين : جمع معجون
معارض : مخالف و مقابل ؛ معارض شدن :
روبرو و متعرض شدن و مانع گشتن
معتاد : عادت كرده
معتدّ به : بسيار و فراوان
معجمه : با نقطه ، مقابل مهمله
معرّق : عرقآور ، عرقزا
معلوف : فربه
معموره : آن قسمت از زمين كه مسكونى و آباد است .
مغابن : جمع مغبن ، زيربغل ، كشالهء ران
مغلّظ : ضد ملطف ، دوائى است كه از شأن آن اين است كه قوام رطوبت را غليظتر و ستبرتر مىكند .
مفتوح : گشاده و بازشده
مفروش : گسترده شده
مفسد : تباهكننده ، فسادكننده
مقهورى : مقهور بودن ، شكستخوردگى
مقّىء : قىآور
مكارى : چاپاردار ، كرايهدهندهء ستور
مكبّب : كباب شده
مكدّر : كدر و تيره شده
ملّاحان : جمع ملّاح ، كشتيبان
ملازمت : پيوسته بودن به جائى يا نزد كسى
ملاعبه : با كسى بازى كردن ، بازى كردن با زن
ملال : آزردگى ، ستوهى
ملامسه : همديگر را با دست سودن
ملاهى : آلات و ادوات لهو و لعب
ملتزم شدن : متعهد شدن ، پذيرفتن
ملس : مزّ ، ترش و شيرين
ملول : به ستوه آمده ، سست و ناتوان
مليحه : مؤنث مليح ، زن خوبصورت
مليّن : نرمكننده
منافسه : رغبت كردن در چيزى به طريق مساوات
منافى : نيست و باطلكننده ، مغاير و مخالف
مناهى : چيزهاى نهى شده ، گناهان و جرائم
منبّه : آگاهسازنده
منتظم : مرتب و آراسته
منتنه : مونث منتن ، بدبو
منسّق : مرتب و آراسته
حفظ الصحة ناصرى ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: محمد كاظم گيلانى
ص٣٠٠