و همراه اورام جانب مقعر جگر اورام ماساريقا بيشتر بود .
و اگر ورم حار اشد الوجع و اضعف الحمى بود ورم به قرب اغشيه و عروق جگر باشد و جذب طحال به سوى اسفل و انجذاب كبد به سوى پشت و ظهور وجع در فقار و سرفهء خشك و ضرر در نفس و صلابت و منشاريت نبض نيز از دلايل ورم غشاى موضع بر كبد است .
و شيخ مىفرمايد كه بحران اورام كبد حار حدبى و ايضا ورم عضلات حار به رعاف خصوصاً از منخر ايمن و به عرق يا بول محمود باشد و بحران ورم جانب مقعر به عرق يا قى اسهال بود و ورم حدبه ردىتر از ورم مقعر بود و هر ورم كه در كبد حادث شود حار بود يا بارد و به سبب تسديد به سوى بدن جز خون مائى نگذارد و مع ذلك كبد ضعيف بود از تميز مائيت و با وجود اين بيشتر مائيت در ماساريقا محتبس گردد و گاهى كبد و معده را چنان گرداند كه در آن نفخ و رياح كثير حادث شود و اين امور سببى از اسباب استسقاى لحمى و زقى و طبلى است .
و چون ورم حار از كبد به سوى طحال منتقل گردد بهتر بود .
و چون از طحال به سوى كبد انتقال نمايد ردى باشد و گاهى جميع اصناف اورام كبد حار و بارد به سوى استسقا مؤدى گردد و ورم كبد را چون اسهال مقارن گردد مهلك بود بنا بر دلالت او بر شدت ورم و ضعف قواى معده و جگر .
و فرق ميان ورم كبد و ورم عضلات موضوع بر آن در مراق از جهت وضع و شكل و اعراض كرده مىشود .
اما از جهت وضع چنان است كه ورم عضلى دائم ظاهر باشد و ورم كبد گاهى ظاهر نمىشود و خصوصاً مقعرى و در مريض فربه و وضع ورم عضلى يا در عرض يا در طول يا در او آب بود كه يك طرف عضله اخذ كند .
و اما در شكل چنان بود كه شكل ورم كبد هلالى باشد و ورم عضلى عريض يا مورب يا مستطيل يك طرف او غليظ و طرف ديگر دقيق گويا كه دم موش است كه در طول اندك اندك باريك گردد و گاهى از آن معلوم نشود مگر چيزى در غور مستطيل اگر ورم در عضل غائر بود و ورم عضل مورب مشابهتر به اورام كبد باشد .
و اما از جهت اعراض اين است كه از اعراض خاصه و مشاركه عارض اورام كبد مثل احتباس بول و براز و سقوط اشتها و جز آن در اورام عضل شيء معتد به نباشد و بر ورم عضلهء مستطيل انجذاب ترقوه گواهى دهد .
و چون مراق مبادرت به سوى لاغرى و يبوست كند بدانند كه ورم كبد است .
و بقراط گفته كه براز غليظ و سياه در اول مرض حاد دليل آن است كه در كبد ورم حار عظيم است و ورم حار يا تحليل شود و اعراض او باطل گردد و يا ريم كند و يا آن علامت دبيله بود كه مذكور گردد و يا صلب شود و منتقل گردد به علامات ورم صلب و علامات ورم حار باطل شود و اكثر سبب انتقال او به سوى صلابت افراط در تبريد و قابضات و استعمال مغلظات در ورم حار است .
و فرق ميان ورم كبد حار و ذات الجنب آن است كه در عقب سعال ورم كبد نفث نباشد و وجع در يمين ثقيل بود با آن رنگ زبان و بدن متغير گردد و نبض منشارى بسيار نبود و بدست معلوم شود اگر ورم در حدبه باشد و دلالت كند بر آن تكلف نفس عظيم و استنشاق كثير اگر ورم در مقعر باشد و گاهى در اين هنگام سعال هيجان كند .
و جرجانى نوشته كه آماس جگر و مرض ذات الجنب بر طبيعت ناآزموده مشتبه گردد و فرق ميان هر دو چنان كنند كه مريض را بفرمايند تا نفس بركشد چندانكه تواند پس بپرسد كه زير سر پهلوها كه به تازى شراسيف گويند و يا در بالاى آن گرانى همىيابد يا نه اگر همىيابد بايد دانست كه آماس در جگر است و الا ذات الجنب و ورم صلب اكثر بعد ورم ديگر و گاهى در ابتدا حادث شود به سبب وقوع سده در مجرى كه ميان جگر و سپرز است و گاهى از ضربه عارض شود و به صلابت مبادرت كند .
و اگر ورم صلب مبادرت به استسقا نكند به حس خوب ظاهر بود چه مراق به آن لاغر و ضعيف گردد پس ورم هلالى بلا وجع مشاهده گردد بلكه گاهى هنگام ابتداى تناول طعام اذيت دهد و نزد جوع خفت پذيرد و آن طريق به سوى استسقا است و تابع او استسقاى لحمى بود به سبب ضعف تميز مائيت مگر رشح قليل پس مائيت با خون در اعضا جارى شود و لحمى و تهبج حادث گردد و گاهى آن مائيت به سوى فضاى شكم نيز جمع شود و زقى پيدا گردد و اكثر صاحبان او به انحلال طبيعت هلاك شوند به سبب انسداد مسالك به سوى كبد و انحلال قواى آنها و اين چنين كسان را معالجه نكنند مگر ابتدا كه گاهى علاج نفع بخشد .
و چون مرض طول كند علاج نفع ندهد و گاهى ورم صلب با حرارت مزاج بود و اين حرارت به سبب زيادتى تحجر و صلابت گردد .
و بدانند كه جساوت كبد و ضعف او مرض ردى مزمن بود و صاحب او تلف گردد .
و بدان كه جگر سريع الانسداد و تحجر است و خصوصاً چون استعمال ادويهء مغلظه و مقبضه در ورم حار به افراط كنند .
و چون در كبد ضعف و ورم جمع شود يا علامات ورم نرمى براز شبيه به غساله لحم مضاف گردد و بسيار باشد كه ورم در يك جانب جگر بود و به سبب مشاركت جانب ديگر نيز آماس كند و علامات هر دو جانب ظاهرگردد و ليكن اول علامات آماس يك جانب پديد آيد و در آخر
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 40
مساهمون: محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
ص٤٠