تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
يا صديدى يا مدى يا دردى بود كه از نفس امعا يا از فوق آن منبعث شود و به سوى امعا آيد و اسهال طحالى مرارى و كبدى و آنچه از قروح معده و مرى بود همه از قبيل آن است كه ماده به سوى امعا منبعث شود . و آنچه از نفس امعا باشد يا به سبب ورم در امعا بود يا به سبب لذع صفرا يا انصباب خون شديد الحرارت از جگر يا از شكافتن رگ در اعالى و اسافل به سبب دواى مسهل كه در امعا جراحت كند مثل شحم حنظل يا از قلاع و قروح به عفونت و تأكل يا بى هر دو يا نفس قروح يا قروح وسخه بود و اين يا در امعاى غلاظ بود و آن سالم‌تر باشد و يا در امعاى دقاق باشد و آن صعبتر است و خصوصاً واقع در صائم چه جروح او به نشود قطع نظر از قرحهء آن بنا بر كثرت عروق او و عظم آن و رقت جسم او و سيلان صفراوى صرف به سوى آن از مراره به غير خلط . و يا به سبب آنكه عظيم الغائله است بهر اذيت بنا بر قرب او از عضو رئيس كه آن جگر است و كدامى روده قريبتر به سوى جگر از صائم نيست و دوا نيز بر آن متوقف نميگردد بلكه از آن منزلق مىشود . و قروح از خراش براز يا حدت صفرا يا شورى خلط يا شدت تشبث او به سبب لزوجت او كه چون منقطع شود جراحت كند يا به سبب انفجار اورام و سائر استفراغات مختلفهء موذيه به مرور آن باشد . و آنچه از سحج سوداوى بر سبيل ابتدا واقع شود آن قتال است بهر آنكه دلالت بر سرطان متعفن كند و آنچه در آخر حميات افتد آن سخت قتال بود و اگرچه هنوز سحج نگردد بلكه هنوز اسهال سوداوى باشد خصوصاً آنچه بر زمين بجوشد و آن را بوى ترش بود و اگرچه هنوز قوت مريض باقى بود بلكه اگرچه در صحت افتد كه از اين قسم سوداوى صاحب او صحت نيابد . و اما چون آن را اين خاصيت نباشد و نه جوش زند و نه رائحه حامضه بود آن فضول سوداوى باشد كه طبيعت آن را دفع كند و با وى اميد عافيت باشد و قرحه گاهى عقب ورم متولد شود و گاهى از شيء قاشر و جارد بر سبيل ابتدا بود مثل دواى مسهل يا غذاى لزج كه منزلق شود بعده به خراش منفصل گردد يا غذاى صلب كه به مرور در او سحج شود و گاهى از اخلاط بود كه اسهال آرد پس قرحه كند . و حد زمان تولد قرحه از اسهال صفراوى دو هفته است و از بلغم بورقى يك ماه و از سوداوى بعد چهل روز و اكثر از آن و بسيار باشد كه در امعاى صاحب قروح سوراخ شود و در اكثر بميرد و گاهى بعضى از ايشان قوى باشد و مدتى باقى بماند و ثفل در شكم او جمع گردد و شبيه به مستسقى گردد پس هلاك شود . و اما در اكثر امر چون قروح بدان حد رسد كه از جوهر امعا چيزى كه آن را حجمى باشد خارج شود مؤدى به عفونت و اسقاط قوت و شهوت طعام به مشاركت معده و به سوى موت گردد فكيف كه چون امعا سوراخدار شود خصوصاً امعاى عليا . و قومى حكايت ميكنند كه مردى را در بعض امعاى سفلى سوراخ شد پس در شكم و مراق بنا بر ورم حادث بدان محاذى آن ثقبه و بنا بر مشاركت اين عفونت و آفت سوراخ گرديد و از همانجا در شكم نيز سوراخ شد و از آن براز خارج ميشد و آن مرد زنده بود و اين اگرچه از جمله ممكنات است ليكن از جمله ممكن بعيد است و بعيدتر از اين آن است كه زنده بماند و براز به سوى فضاى شكم بريزد . و گفته‌اند كه چون سوراخ معاى صائم و شكم مقابل آن واقع شود گرسنگى بيمار ساكن نشود و هر چه بخورد در معدهء او درنگ نكند و صاحب او لاغر گردد و شكم او منفتخ شود و بميرد . و اقسام سحج يعنى اسهال سحجى دموى و صديدى و مدى و مرى و خراطى و مخاطى و زبدى و قشارى است و مرى سليم است تدارك آن به سهولت از اطفاى حرارت و استعمال مغريات كرده مىشود و اكثر از امراض حاده و حميات محرقه و غلبيه بود و بيشتر بر سبيل بحران براى آنها بود . و مدى چون ابتدا به مدى نمايد سببش يا انفجار دبيلات و اورام احشا باشد كه طبيعت آن را به سوى امعا دفع كند و اين سليمتر است و اين قسم در حقيقت معوى نيست بلكه اكثر مده خارج به اسهال از ورم يا دبيله در عضو ديگر باشد كه از آن به سوى امعا سيلان كند و به معوى مؤدى گردد و از آن فساد در آخر امر پيدا شود و بسيار باشد كه تابع او اختلاف مدى بود كه بند نشود و اكثر آن قيحى مدى بود و گاهى خون با وى بياميزد و يا سببش اين نباشد و در اعضاى باطن ورم متقيح منفجر نبود و از جهت سرطان متعفن در امعا باشد و آن را علاجى نيست بنا بر كثرت چيزى كه اصطكاك نمايد و قلت وجدان سكون و بنا بر صعوبت مرض فىنفسه و اما صديدى يا از ذوبان بوده و يا از رشح ورم كه در طريق نضج بود و اكثر او معوى نبود بلكه از ورم سرطانى معده بود كه ازو مدهء صديدى ترشح كند . و اما دموى پس بعضى از آن دفعة واقع شود و بعضى اندك اندك افتد چنانچه در بحث اسهال الدم مسطور شد . و چون صيف ابرناك بعد ربيع شمالى و شتاى جنوبى آيد اسهال و سحج كثرت نمايد و سبب آنها كثرت نوازل بود . و اما خراطى دلالت كند بر خراش چيزى كه بر صفحهء امعا بود . و اما مخاطى به سبب رطوبت غليظ بود و گاهى اسهال مخاطى در حميات مركبه و در حميات وبائيه افتد و اكثر آنچه در وبائى افتد زبدى باشد بنا بر شدت غليان عارض از آن . و اما قشارى گاهى از قروح معده بود و با اسهال خارج شود ليكن در آنجا سحج نباشد و چون با سحج بود آن از نفس طبقات امعا باشد و دلالت كند بر آنكه از امعاى غلاظ است دائما به غلظ قشار و در اكثر به كبر آن و بر امعاى دقاق به رقت و صغر آن