تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
و اين قشارات نزد اسهال خارج شود و اكثر خروج او هنگام استعمال حقنه‌هاى غساله بود و گاهى سحج و قروح امعا به سوى استقسا مؤدى گردد . و صاحب كامل گويد كه حدوث اين مرض يا عقب زحير شديد باشد كه امعا را به شدت حركت بخراشد و يا از قبيل ورم حار بود كه در امعاى عارض شود و منفجر گردد و يا از آنچه به سوى امعا ريزد در مرض هيضه يا ذرب چون مواد آنها حاد صفراوى يا بلغم شور باشد كه طبقهء امعا بخراشد و صاحبان اين مرض را اول اخلاط صفراوى مختلف برآيد و بعد از آن رطوبت بلغمى و اين از آن جمله بود كه از امعا رطوبت لزج مطلى بر آن از داخل بخراشد و پس از آن خراطه و چيزى از جسم روده خارج شود و اين هنگام خراش چيزى از جسم آن بود پس اگر اين جرادهء گوشت پاره‌هاى بزرگ باشد در آن تلف مريض است بهر آنكه اين دلالت كند بر آنكه در جرم امعا تأكل عمل كرده حتى كه به طبقهء دوم امعا رسيده و مثل اين امكان شفا ندارد و بعد از آن خون صرف از گشادن دهان رگ‌هايى كه در امعا است برآيد . و گاهى چيزى مانند زرداب كه از اجساد موتى بدبو سائل مىشود برآيد و گاهى شبيه با پيه گداخته در رنگ و قوام بود و اين از گداختن حرارت بود شحمى را كه در اعضاى فربه باشد پس هر گاه مدت دراز شود شبيه به دردى گردد به سبب احتراق حرارت و تابع اين تب نرم باريك باشد . و گاهى اين مرض از شكافتن رگ‌ها بود هرگاه خون در آن كثرت و رقت پذيرد و گاهى اطبا گمان كنند كه اين خون بواسير است و چنان نباشد بهر آنكه خون بواسير از عروق مقعد بود . و گاهى اين علت از انصباب مرهء سوداوى ردى الكيفيت به سوى امعا باشد و به اسهال مرهء سودا به اين استدلال كرده مىشود . و گاهى اين از اخراج سرطانى حادث در امعا باشد و نشان اين نيز اسهال خون سوداوى است و اين هر دو نوع سخت ردى قتالاند و لا سيما چون بدبو باشد چنانچه بقراط در كتاب فصول گفته كه چون ابتداى اسهال از مرهء سودا باشد بر موت دلالت كند . و جرجانى گويد كه آفريدگار تبارك و تعالى رطوبت لزج اندرون امعا آفريده است و بر سطح روده اندوده تا درشتى براز و تيزى اخلاط كه بر آن گذرد ضرر آن بازدارد و آن را زود دفع كند و بلغزاند و اين رطوبت چيزى است چون اهار كه از نشاسته بپزند و آن را اطبا صهروج الامعا گويند و غشاى مخاطى نيز نامند و هر گاه اخلاط تيز بسيار به روده گذرد اين رطوبت را بخراشد و سحج و قرحهء امعا تولد كند در مدتى كه به هر خلط مقرر است چنانچه در قول شيخ گذشت . و سحج كه در معاى مستقيم افتد بعضى از آن با درد باشد و آن را زحير گويند و بعد از اين جدا مذكور گردد و بعضى بىدرد باشد و اين همچون خون آمدن از ناسور بود كه آن را تواريدوس گويند و هر گاه مريضى را تب صفراوى آيد و بول سفيد بود و صداع و آفت دماغى نباشد و هوش بر جا بود و خوف حدوث سحج باشد . و اگر شخصى را به اسهال يا به ادرار بول يا به نفث ريم همىآيد و تب نباشد و عمر او از سى و پنج سال تجاوز كرده باشد و قبل از اين ترك رياضت و تعب معتاد نموده باشد و آرام يافته در آن اميد نقاى او در مدت چهل يا شصت روز به سهولت باشد و خلاصى يابد .

طريق تشخيص اين مرض :

بايد كه دريافت نمايند اگر تشنگى و پيچيدگى و درد امعا بود و خون و خراطه در براز بيرون آيد مرض سحج باشد بعده تفحص نمايند كه سحج در امعاى عليا است يا در سفلى پس نگاه كنند اگر خون و لزوجات شديد الاخلاط با براز برآيد مع لك اندك و غير مختلط به دسومت بود و با وى درد شديد نزديك ناف و بالاى آن و بيقرارى و غلبه و تشنگى در قلت لبث دوا در امعا باشد سحج در امعاى عليا بود . و اگر خون و خراطه پيش از براز آيد و يا براز غير شديد الاخلاط آيد و يا اول براز صرف آيد و بعده خون و خراطه برآيد و درد زير ناف بود سحج در امعاى سفلى باشد بعده نظر كنند اگر با خون و خراطه اجزاى چرب و شحمى يار بود سحج در روده مستقيم بود . و اگر با خون و خراطه رطوبت لزج يار بود به غير دسومت سحج در قولون و اعور بود . و بعد از آن سبب سحج دريافت نمايند و اين چنان باشد كه اگر پيش از سحج خون صرف اندك مختلط با وجع يا به غير وجع و با دوار يا غير ادوار آيد و علامات امتلاى خون بر آن مقدم باشد سببش انفتاح عروق بود . و الا نگاه كنند اگر صفرا يا براز و خراطه امعا مختلط برآيد و لذع مقصد نمايد و بعده با خون و خراطه و لزوجات امعا مع وجع آيد و رنگ براز زرد باشد و عوارض صفرا مثل عطش شديد و كرب عظيم و لذع قوى ظاهر بود و تقدم اسهال صفراوى باشد سببش صفرا بود . و اگر بلغم شور يا غليظ لزج با خراطه و خون برآيد و براز بىرنگ باشد و با كثرت رياح و قراقر و درد ثقيل ملائم لازم غير منتقل بود و ديگر آثار بلغم و تقدم اسهال بلغمى بر آن گواهى دهد سببش بلغم باشد و ايضا اين قسم اكثر عقب نزله و زكام مىافتد . و اگر سودا با خون و خراطهء امعا برآيد و رنگ براز سياه شبيه به دردى شراب باشد و با كرب شديد بود و گاه به غشى انجامد از شدت درد سببش سودا باشد پس اگر بوى او ترش بود و چون بر زمين رسد زمين بجوشد و مگس گرد آن نگردد سوداى ردى باشد . و اگر در وى به غير بوى ترش و بدون جوش زمين بود سوداى سليم باشد . و اگر ثقل يابس به ايذا برآيد و قبض طبيعت بود و تقدم قبض شكم و تناول