گوش و فصد كرده مىشود شريان قيفال و حك كرده نمىشود پلك را در علاج قروح از برائى آنكه التصاق وقتى كه اضرار كرفت حكه بسرعت مىكند
شياف الكندر
منبت لحم است در قروح
باب - 65 در دواهائى جالى آثار قروح را
حندقوقى
بستانى عصاره او با عسل كحل كردن بالخاصيه جالى قروح است
كندر
و قشر آن هر واحد ازينها جاليست نيز
سكبينج
جالى و مرقق و ملطفست كحلا و جالى آثار قروح و دمعه است
ارنب
مرارهء او خمير كرده با روغن و با شير زنان لت كرده كحلا نيز
فاخته
خون او جالى آثار مزمنه است قطورا -
سندروس
بر مس حك كرده تقطير كردن در چشم جالى عجيب است
املج
شگوفه او كحلا نيز
مرجان
كحلا نيز
بول صبى
كه محتلم نشده باشد در ظرف نحاس بىقلعى با عسل طبيخ تام داده كحلا نيز
لؤلؤ
كحلا نيز
قنطوريون
عصارهء او كحلا نيز
زجاج محرق مكاس
بعسل بمرات كحل كردن بالخاصيه
سنجار
عصارهء او كحلا نيز -
فصل
در ادويه مانع انصباب مواد بسوئى چشم
كندر
دخان او قاطع مواد است از چشم و هرگاه مخلوط كرده شود كندر را بسفيدى بيضه و بر هر دو پهلو گذاشته شود مانع ريزش مواد است بسوئى چشم
ميعه
دخان او كحلا نيز
آبنوس
قاطع سيلان مواد است كحلا
انزروت
نيز
ايل شاخ
محرق آن معجون به بياض البيض گذاشتن بر هر دو پهلو مانع سيلان مواد است باقلا آرد آن با سفيدى بيضه طلا كردن بر هر دو پهلو نيز
بطيخ
قشر او ضمادا بر جبه نيز
دلب
برگ