مربا عصارهء شقائق كحلا
حجر المها
كحلا نيز
مسك
كحلا
طرخشقوق
و آن هندبائى برى است تازه كحلا صبح و شام نيز و لبن او و شگوفهء او مذهب بياض است نيز
صدف المحرق
خصوصا صدف لولو كحل كردن نيز
ضبع
زهرهء آن كحلا بالخاصيه
دم
مادر طفلى كه در چشم او بياض است از فخذان او خون گرفته كحل كردن دور مىكند بياض را
ديك
خون او كحلا نيز بمرات گرماگرم و زهرهء او در ظرف نقره گذاشته كحل كردن نيز
هدهد
خون او گرماگرم در چشم قطور كردن دافع بياض است
پنير مايه
معجون كرده با عسل محلول با شير زنان كحل كردن دافع بياض است
بزرقطونا
يك درهم سحق كرده با يك درهم شكر كحل كردن نيز
بارود
قلع مىكند بياض را كحلا
لبن الجاريه
با شكر كحلا
ريته
با گلاب يا آب سرد كحلا نيز
كركم
كحلا
سلحفات
مرارهء آن كحلا
كبابه
نقى كرده در آب و صاف كرده مخلوط در كحلها كردن مقويست فعل آن كحلها و
دع محرق
مسحوق كحلا نيز
ذئب
پنير مايهء آن مخلوط و مسحوق با مشك كحلا دور مىكند بياض را
فجل
عصارهء ورق آن كحلا نيز
سفرجل
حبه مقشر آن و لعاب حب قطن كحلا بالخاصيه مجربست صحيح
قفر اليهود
كحلا
ملح اندرانى
كحلا بالخاصيه
انزروت
با نبات اجزا برابر قالع بياض صبيانست كحلا
حمام
ذرق او كحلا
عصافير خانگى
ذرق او كحلا
سرطان البحرى
محرق كحلا
قطران
كحلا قلع مىكند بياض را و عسر كه پيداست بعداند مال قروح
رمان حلو
قشر مسحوق او در آب گرم ريخته كحل كردن نيز
زراوند
مدحرج