را اخذ كنند .
* تعليق * آويختن چيزى به گردن و به ساير اعضاء .
* تفه * يعنى بىمزه و مراد طعمى است كه نه لذيذ باشد و نه كريه و تأثير آن ترطيب و تليين و ارخاء بسيار و توليد بلغم باشد .
* تكرج * به فارسى پادر گويند و آن متغير شدن طعم است يا بو يا هر دو .
* تكليس * به معنى صاروج كردن و سوختن چيز و سيراب نمودن و بهره برداشتن آمده و مراد از آن مهيا ساختن بعضى ادويه است به جهت نفوذ و سرعت تأثير و رفع كردن ثقل و كثافت آن خواه به احراق باشد و يا به عمل ديگر .
حرف الثاء
* ثقيل * يعنى گران و به معنى گران آمدن بر طبع كه دير فعل بود و سريع الزوال نباشد .
* ثمر * بار نبات است مثل خوشه ميوه و امثال آن .
* ثمنش * لغت يونانى است و مراد از آن هرچه از نباتات ما بين درخت و گياه باشد .
حرف الجيم
* جبر كسر * عضو شكسته را بستن است .
* جرله * به راى مهمله زمين سنگلاخ .
* جريش * نيم كوفته كه بلغور نامند .
* جفاف * خشك و خشكى .
* جمد * به فتح اول و ثانى آب گرد آمده و جمع شده و بسته شده از سردى و نيز جزو چيز را نامند .
حرف الحاء
* حامض * يعنى ترش .
* حاد * به معنى تند است و آن مركب از تلخى و حرافت است و فعل آن مثل افعال اجزاى آن است .
* حب * آنچه در ثمر بارز و بىغلاف باشد مثل گندم و جو .
* حريف * يعنى گزنده كه اجزاى آن در زبان فرو رود و بسيار بگزد و تفريق اجزاى آن نمايد .
* حشيش * گياه خشك و شبيه به خشك شده و گويند مخصوص نباتى است كه بر روى زمين پهن نبوده و با ساق باشد و به حد ثمنش نرسد .
* حكاكه * آنچه از ساييدن دو چيز جدا شود .
* حلاق * سترنده موى .
* حلو * يعنى شيرين و هر چه زبان را منبسط سازد و اندك حرارت در آن احداث كند و لذيذ باشد شيرين نامند .
* حليب * شيره تخمها و غير آن و شير تازه دوشيده است .
* حمل * بار نباتات است اعم از ثمر و مشابه ثمر .
* حمول * اعم از ثمر و مشابه ثمر است .
حرف الخاء
* خائز * آنچه اجزاء خلط را بهم آورد و غليظ گرداند .
* خروء * سرگين طيور و غيرها است .
* خفيف * به معنى سبك و آنچه بر طبع احتمال آن آسان بود و سريع الزوال باشد .
* خلع * بيرون رفتن سر استخوان از مكان خود .
* خلعلع * اسم ضبع است .
* خليع * سست .
* خمل * به معنى پرز است و در ادويه هر چه شبيه به پرز بر سطح ظاهر آن باشد مانند آنچه بر روى به مىباشد .
حرف الدال
* دابق * آنچه به جهت لزوجت كثيفه خود به دست بچسبد مثل دبق .
* دسم * هر چه زبان و غير آن را نرم سازد و اجزاى آن را منبسط سازد بىاحداث حرارت و به فارسى چرب نامند .
* دلوك * به معنى ماليدن است و مراد از آن آنچه از سنونات با انگشت بر دندان و غير آن بمالند .
* دواى غذايى * آنكه تأثير كيفيت آن زياده بر تأثير كميت و ماده آن باشد .
* دواى سمى * آنكه به كيفيت تأثير آن موافق مزاج نبود و بالخاصيه كشنده باشد مثل افيون .
* دواى مطلق * آنكه تأثير به كيفيت كند و جزو بدن نشود .
* دهنى * آنكه در جسم او چربى موجود باشد و باعث اشتعال او گردد مثل مغزها و تخمها و چوب صندل ابيض و ديودار و عود هندى و مانند اينها .
حرف الذال
* ذرور * آنچه ساييده بىمايعى بر عضو بمالند و يا بپاشند .
* ذفر * بدبوى .
* ذو الخاصيه * آنچه تأثير به صورت نوعيه خود كند اعم از آنكه ترياق باشد يا زهر .
حرف الراء
* رادع * آنچه مواد را مانع ريختن به عضو شده اعضا را قابل ورود آن نسازد و ردع مقابل جذب است .
* رجيع * فضله هضم اول انسان است .
* رخص * به فتح اول و ثانى به ناز پرورده و در ادويه هر چه
مخزن الأدوية ( ط . ج ) — صفحة 76
مساهمون: محمدرضا شمس اردكانى
ص٧٦