فصل يازدهم : در بيان بعضى اصطلاحات طبيه متداوله
حرف الالف
* اجام * به معنى نى زار است .
* استنشاق * به بينى كشيدن چيزى مايع بود كه بسيار سايل باشد .
* اصل * يعنى بيخ و آن عام است از آن كه از شجر باشد يا از گياه .
* اصول اربعه * عبارت از بيخ رازيانه و كاسنى و كرفس و كبر است .
* اغصان * يعنى شاخها و آن مخصوص به شجر و گياه شاخدار است و مفرد آن غصن .
* افومالى * چيزى است كه در آن عسل را حل كنند و نگهدارند و جوش ندهند آن را .
* اكتحال * به چشم كشيدن چيزى بود .
* ا كسومالى * سكنجبين متخذ از سركه و عسل است و بعضى زياده مىكنند در آن آب درياى شور يا نمك دريا .
* اكليل * به معنى تاج و ابر تاريك و غير آن نيز آمده است و در ادويه مراد از آن چترى و كج بودن شكوفه و بار نباتات است و اكله و اكاليل جمع آن آمده .
* انكباب * مراد از آن نگاه داشتن عضو است به بخار ادويه كه در آب جوشانيده باشند و يا گرم كرده باشند .
* اوديه * جمع وادى به معنى كناره دريا و رودخانهها است .
* اوذرومالى * عسل و آب باران بالمناصفه در هم ممزوج نموده در آفتاب گذاشته است .
* اوكسايى * سركه مخلوط با آب و نمك است .
حرف الباء
* بادزهر * اسم فارسى ترياق است و گويند هر چه دفع سم كند و مصنوع مركب نباشد مخصوص به اين اسم است .
* باقور * جمع بقر است .
* باكور * نخستين ميوه است كه برسد .
* بتر * بريدن .
* بخور * هر چه دود آن را استعمال نمايند .
* بربور * به فارسى بلغور نامند .
* بزاق و بصاق * آب دهن را گويند .
* بزر * آنچه از بار نباتات در غلاف و در قشر باشد مثل خشخاش .
* بشع * به معنى بدمزه است و هر چه را طعم مركب از مرارت و قبض باشد به اين اسم خوانند .
* بصيص * نورانى و درخشنده .
* بطايح * زمينهايى كه آب در آن جمع شده باشد و به فارسى مرداب نامند .
* بعر * به فتح اول سرگين است .
* بكر * شتر جوان و به كسر اول دوشيزه
* بنك * به تحريك گرهها است كه در ساق اشجار متكون شود
حرف التاء
* ترياق * به كسر تاء فارسى ترياك نامند و هرچه در شأن او باشد كه حفظ قوّت و صحت مزاج روح به حدى كند كه رفع ضرر سم از خود نمايد به اين اسم نامند و گويند ترياق مخصوص به دوايى صناعى است و آنكه افيون را ترياق مىنامند به جهت حفظ قوّت آن است كه در اين امر با ترياق حقيقى اشتراك دارد .
* تصفيق * آميختن شراب با آب است .
* تصعيد * آنچه به آتش اجزاى آن را صعود فرمايند لطيف آن