بيت
اى نسيم سحر اين قصهء جانسوز چه بود * كه دلم نيست به جز « 1 » مايل گفتار دگر
اين چه حرف است كه صدبار دگر گر گويى * باز بر پاى تو افتم كه بگو بار « 2 » دگر
القصّه محبّت زلال در زمين دل خواجه رغام به استحكام جاى گرفت و خواجه درين انديشه افتاد كه خود را چگونه به دولت وصال زلال رساند و حرارت آتش آرزومندى به چه حيله از زلال وصال ساكن گرداند ، هر روز اندوه و ملال او زياده مىشد .
بيت
عاشقى رنج است و عاشق بىخبر از حال خويش * هيچ مسكين را نيايد اين چنين احوال پيش
عاقبت الامر كار او به جايى رسيد كه مرض برو مستولى شده از پاى درآمد و سر به بالين ضعف نهاده ، دل از جان برداشت . چون كيفيّت حالش به عرض پادشاه رسيد پادشاه عنايت را كه يكى از حكماى ذوالاحترام [ 128 ب ] بود به عيادت او فرستاد كه خواجه را ديده تشخيص مرض او كند .
[ باز رغام و عنايت طبيب ]
چون عنايت نزديك خواجه رغام آمد او را در نهايت ناتوانى افتاده ديد . چون صورت حال پرسيد خواجه گفت :
بيت
اى كه از سوز درونم خبرى مىپرسى * مرضم جمله زعشق است نه از بادِ هوا
رنج را گرچه دوا مىرسد از پيش طبيب * اين نه رنجى است كه از « 3 » پيش طبيب است دوا
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ، ظاهرا « جز آن » .
( 2 ) . اصل : باز .
( 3 ) . اصل : كذا ( شايد : در پيش ) .