شد « 1 » ، تا بحصار « 2 » شاكلها « 3 » رسيد . و آن موضع بالاتر كنبه « 4 » گويند و سر حد كشمير است . هم بدانجا مقام كرد ، و مدّت يك ماه توقّف كرد ، تا ملوك آن نواحى بعضى را قهر كرد « 5 » و برخى [ را ] تحت فرمان و بيعت خود آورد . و بر امراء و ملوك آن نواحى عهد وثيق بست « 6 » ، و مملكت استقامت پذيرفت . پس بفرمود تا دو نهال بياوردند « 7 » ، يكى ميسر يعنى سپيدار « 8 » ، دوم « 9 » ديودار يعنى صنوبر ، و هر دو را بر سرحد كشمير نهال كرد « 10 » بر لب جوئى كه او را پنج ماهيات گويند ، متصل بكوه كشمير ، از چشمهاى آن كوه مجرى مىباشد . آنجا مقام كرد تا شاخهاى هر دو درخت درهم ديگر پيوست . پس آن را داغ كرد و گفت : حدّ ما با راى « 11 » كشمير اينست ، و ازين گذر نيست .
مراجعت نمودن چچ بعد حد بستن بكشمير
حكايت نويس « 12 » اين فتح چنين ( ص 18 ) گفت كه چون حد از طرف كشمير معين شد ، چچ از آنجا مراجعت كرد ، و بدار الملك ارور باز آمد ، و مدت يك سال آنجا مقام كرد ، و از وعثاء سفر بر آسود و ملوك او « 13 » عدت و آلت حرب را مهيّا كردند .
پس فرمود كه اى وزير از طرف مشرق دل فارغ شد ، اكنون بايد كه از جانب غروب و جنوب ما را معلوم گردد . وزير گفت : مر پادشاهان را خصال گزيدهتر آنست كه متفحص اخبار ولايت مىباشند ؛ و نيز باشد كه بسبب غيبتى (
f 21 a
) كه به طرف بالا بود امراء و ملوك اطراف نخوتى در
هامش
( 1 ) پ : مسلم و مسخر مىكرد
( 2 ) پ : تا بر سر حصار
( 3 ) م : شاكلهاء
( 4 ) ب :
كيسه : پ : كنبه ؛ ح م : كينه ؛ س : كيه
( 5 ) پ س ك : كردند
( 6 ) س : بستند
( 7 ) پ :
آوردند
( 8 ) ب : ميرسلاء يعنى بيد ؛ پ : بيدار ؛ س : ميسر سلاحى يعنى بيد ؛ ك : ميسر سيلاء يعنى بيد
( 9 ) ب س : ديگري ؛ پ : دويم
( 10 ) س : نشاند
( 11 ) پ م : برائ
( 12 ) پ : « پس » بجاى « حكايت نويس »
( 13 ) م : ملوكه و